شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی دویست و هشتاد و دوم جزء سوم از دفتز اول
ای خـــــدا جان را بنما آن مقام کاندرو بی حــــرف می روید کلام (3096/1) تا که سازد جانِ پاک از سرقدم سوی عرصـــــــۀ دُور پهنایِ عدم (3097/1) عرصـــــۀ بس با گشاد و با فضا وین خیـــــال و هست یابد زو نوا (3098/1) تنگ تر آمـــــــد خیالات از عدم زان سبب باشد خیال اسبابِ غم (3099/1) ملا هادی سبزواری " عدم " را نوشته : " مراد از عدم کلیات است کــــــه وجودیست نه سر دارد و نه بُن و عالم خیال عالم ذجزئ
مطالب برگزیده