
در جنگ شرف بی طرفی بی شرفی است
به نظر من که اساسا ربط و ارتباطی بین این دو نیست.
اولا اینجا صحبت از فاجعه است و در آن متن کناری - متن هگل - سخن از مبارزه ای ست که روح یا مطلق در راه خود آگاهی درگیر آن است. مطلق هگلی بدیهی ست که نمی تواند تنها یکی از طرفین درگیر در مبارزه برای آگاهی و آزادی متافیزیکی باشد، چنانکه دلالت لفظ مطلق نیز مساله را روشن میکنه.
ثانیا، حتا سخن همگل در باب هر دو حد درگیر در مبارزه، مطلقا به معنای بی طرفی نیست، بلکه دلالت بر این دارد که آگاهی و آزادی نه حاصل پیروزی یک سمت آگاهی بر سمت دیگرش، بل حاصل خود همین مبارزه است. برای مثال در دیالکتیک معروف ارباب و بنده، مساله این نیست که حق با ارباب است یا با بنده و یا به معنایی لیبرالی حق با هر دوست و ما باید بی طرف باشیم. بلکه حقیقت به معنای آزادی، حاصل درگیری هر دو حد مبارزه با هم است، آزادی چیزی ست که از نفس خود فرآیند مبارزه بدست می آید، چه اینکه تنها در خلال خود فرآیند است که طرفین به آگاهی و از خود و دیگری می رسند و آزادی در معنای هگلی نیز چیزی جز خودآگاهی نیست.
حال اگر برگردیم به این خرده نوشته، میبینم مساله اساسا نه آگاهی و آزادی و ... که بلکه مساله بر سر فاجعه و انسانیت است. آزادی و آگاهی و تمام مفاهیم متافیزیک هگلی، ایده هایی در قالب یک دستگاه فلسفی هستند که نام آن هم عبارت است از ایده آلیسم مطلق.
اما اینجا با انسان مادی و گوشت و پوست داری طرفیم که رنج میکشد، دچار تبعیض و زجر و جنگ و فاجعه میشود و در نهایت می میرد.
اتفاقا رسیدن به یک خودآگاهی انضمامی و تاریخی، جز از مجرای همین انسان متناهی گوشت و پوست دار نیست، و برای رسیدن به آن آزادی و خودآگاهی متافیزیکی حداقل کاری که در حیطه ی تفکر نظرورز میتوان کرد، محکوم کردن و بی تفاوت نماندن نسبت به همین فاجعه و انسان های زجر دیده است. فراموش نکنیم که آزادی هگلی، آزادی یک خدای انتزاعی و آسمانی نیست، یک نشئه ی عرفانی یا خلسه ی شعرگونه و تخیلی نیست، بلکه آزادی که هگل میگوید آزادی بشری ست، آزادی انسانی تاریخی. بنابراین برای آنکه انسان وارد مبارزه ی تاریخی خود از برای کسب خودآگاهی شود، هماره ناگزیر است که شرافت انسانی خود و ایده ی آزادی خود را به یاد آورد و نگذارد که بی شرفی او و بی اخلاقی اش، خوی انسانی و آزادی خواهش را از میان بردارد.
همانگونه که خود همین هگل هم به ما نشان داده، مبارزه ی اصلی و تاریخی خودآگاهی اتفاقا ذیل ایده ی اخلاق رخ میدهد و نه ذیل ایده های انتزاعی که مدعی شناخت بی طرفانه و ... هستند.
تا از لاک بی خبری و نا آگاهی خود بیرون نیاییم و این فاجعه را با تمام وجود و سرشت اخلاقی خود نفی و محکوم نکنیم، تاریخ انسانی و مبارزه ی انسانی برای آگاهی شکل نمی گیرد و اگر مبارزه ای هم برای شرف و آزادی و اخلاق و انسانیت و خودآگاهی نباشد، سخن هگل هم شروع نمی شود.
در یک کلام، اگر میخواهید متن کنار بلاگم - همان متن هگل - را بفهمید، نخست باید متن این پست را بفهمید و فاجعه را محکوم کنید، پس از آن هست که میتوان درباب مبارزه و ... حرف زد.
فاجعه، مبارزه ای برای آگاهی و آزادی نیست، بلکه لحظه ای ست که تمام آزادی و آگاهی آدمی نفی میشود و آدمی قربانی پست ترین سویه های وجودی خود میشود.