
روز سیزده فروردین بود و شهریار در خلوت خود و در خیال روزهای شیرین گذشته سیر می کرد. به یاد قدم ها و حرف ها در بهجت آباد، تفرجگاه قدیم تهران قدم بر می داشت و نمی دانست قرار است با چه چیزی روبرو شود.
دخترکی با نزدیکی به او خلوتش را شکست. دست در موهایش برد و او را نوازش کرد حس عجیبی به او منتقل شد گویی هزاران سالس که دخترک را می شناسد. کودک به سمت پدر و مادرش رفت و در آغوش مادر خود را رها کرد.
ناگهان دنیا بر سر شهریار خراب شد. مادر دختر، همان عشق قدیمی شهریار بود و او با دیدن این صحنه با چشمانی گریان شروع کرد به سرودن شعری که در ادامه می خوانید.
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
_-_-_---

---_-_-_
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
_-_-_---

---_-_-_
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
_-_-_---

---_-_-_
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
_-_-_---

---_-_-_
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
_-_-_---

---_-_-_
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
_-_-_---

---_-_-_
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
_-_-_---

---_-_-_
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
_-_-_---

---_-_-_
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
_-_-_---

---_-_-_
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
_-_-_---

---_-_-_
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
_-_-_---

---_-_-_
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم…
_-_-_---

---_-_-_
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم…