
در جنوبِ همیشه روشنِ فارس
شهری نشسته به نامِ خُنجِ خاص
جایی میانِ سکوتِ کوه و دشت
که آفتابش همیشه گرم و سرسخت
ای خُنج، ای تکیه گاهِ خاکِ کهن
ای قصه گو در دلِ زمانِ شدن
از تو اگرچه سخن کم گفته اند
اما دلت را همیشه نشکسته اند
بادِ جنوب از تو عبور می کند
با بوی نخل و گندم و نور و دود
هر کوچه ات ردّی از خاطره است
هر سنگِ تو نشانی از قافله است
در سایه سارِ نخل های بلند
زندگی ات ساده، ولی ارجمند
مردمِ تو، همدل و بی ادعا
دل گرم چون آفتابِ بی ریا
شب ها که ماه بر سرت می تابد
گویی زمان هم در تو می خوابد
ستاره ها نزدیک تر می شوند
بر آسمانِ تو بهتر می نشینند
ای خُنج، ای تکه ای از جنوب
ای مانده در حافظه های خوب
در تو هنوز صداقت نفس می کشد
و خاکِ تو عشق را لمس می کند
در جاده های قدیمی و دور
هنوز صدای قدم های عبور
هنوز ردّی از کاروان هاست
که در دلِ تو پر از معناست
خُنجِ عزیز، اگرچه کوچک به نام
اما بزرگ است در نقش و مرام
در دلِ فارس تو افتاده ای
مثل چراغی که جاودانه ای
اگر زمان هم عبور کند از تو
اگر جهان دور شود از تو
باز تو می مانی، آرام و صبور
در قلبِ تاریخ، روشن و نور