هایدگر یک حکایت قدیمی از محبت (Care)

را نقل قول می کند که گوته هم در پایان فاوست آورده است: «یک بار وقتی "محبت" از رودی عبور می کرد، توده ای گل رس دید؛ متفکرانه تکه ای برداشت و شروع کرد به شکل دادن آن. همان طور که داشت به آنچه ساخته بود، فکر می کرد، به ژوپیتر برخورد. "محبت" از او خواست در مخلوقش روح بدمد و ژوپیتر با خوشحالی پذیرفت. ولی وقتی "محبت" خواست نام خویش را به آن ا

مطالب برگزیده
مطالب برگزیده
خانهآرشیو مطالبخوراکتماس با ما