مطالب برگزیده سایت
دنبال کنیدsaeed talebiخواندن ۱۵ دقیقه·۲ روز پیشاز انجام وظیفه تا معناآفرینی: راهکارهای ایجاد تعهد، انگیزه و اصلاح نگرش کارکنان در سازمانها
یکی از مهمترین چالشهای مدیریت منابع انسانی در سازمانهای در روز جاریی، ایجاد انگیزه پایدار، تقویت تعهد سازمانی و شکلدهی به نگرشی مثبت و معنادار نسبت به کار است. در بسیاری از سازمانها، کارکنان کار را صرفاً مجموعهای از وظایف میدانند که در ازای انجام آنها حقوق دریافت میکنند؛ درحالیکه سازمانهای موفق تلاش میکنند شرایطی فراهم آورند که افراد، فعالیت شغلی خود را فرصتی برای رشد فردی، مشارکت اجتماعی، کسب موفقیت و ایجاد ارزش بدانند. تحقق این تحول نگرشی، مستلزم توجه همزمان به عوامل اقتصادی، روانشناختی، اجتماعی و مدیریتی است. این مقاله ضمن تحلیل دیدگاه خود درباره اهمیت این مسئله، مهمترین راهکارهای عملی برای بیشتر شدن انگیزه و تعهد کارکنان و تبدیل کار از یک الزام اقتصادی به فعالیتی ارزشمند و معنادار را تحلیل میکند.
کلیدواژهها: انگیزش کارکنان، تعهد سازمانی، معنای کار، مدیریت منابع انسانی، رهبری سازمانی، رضایت شغلی، فرهنگ سازمانی
منابع انسانی یکی از مهمترین سرمایههای هر سازمان به شمار میرود؛ اما برخورداری از نیروی انسانی متخصص، بهتنهایی موفقیت سازمان را تضمین نمیکند. آنچه اهمیت بیشتری دارد، میزان تمایل کارکنان به استفاده از تواناییهای خود، مشارکت در تحقق اهداف سازمان و احساس مسئولیت آنها در قبال نتایج فعالیتهایشان است.
کارکنانی که صرفاً برای دریافت حقوق فعالیت میکنند، ممکن است وظایف محوله را انجام دهند؛ اما الزاماً برای بهبود فرایندها، ارائه ایدههای نوین، حل مسائل یا دستیابی به نتایجی فراتر از حداقل انتظارات تلاش نخواهند کرد. در مقابل، کارکنانی که نسبت به شغل خود احساس تعلق دارند و فعالیتشان را ارزشمند میدانند، معمولاً آمادگی بیشتری برای یادگیری، همکاری، پذیرش مسئولیت و مشارکت در پیشرفت سازمان نشان میدهند.
ازاینرو، مسئله اساسی مدیران فقط این نیست که چگونه کارکنان را به انجام وظایفشان وادار کنند، بلکه این است که چگونه شرایطی ایجاد کنند تا افراد با آگاهی، رضایت و انگیزه درونی بیشتری کار کنند.
از نظر من، تغییر نگرش کارکنان از «کار کردن برای دریافت حقوق» به «کار کردن برای ایجاد ارزش و تحقق معنا» هدفی مهم و قابلدفاع است؛ اما این تحول نباید به معنای کماهمیت جلوه دادن حقوق، مزایا و امنیت شغلی باشد.
حقوق منصفانه، شرایط کاری مناسب، امنیت روانی و احترام حرفهای، از پایههای شکلگیری رابطه سالم میان کارکنان و سازمان هستند. انتظار از کارکنان برای داشتن انگیزه بالا، درحالیکه دستمزد آنها ناعادلانه است، حجم کارشان بیش از حد است یا تلاشهایشان نادیده گرفته میشود، نه واقعبینانه است و نه از نظر اخلاقی قابلقبول.
بنابراین، مسئله اصلی تقابل میان حقوق و معنا نیست؛ بلکه ایجاد تعادل میان این دو است. کارکنان باید هم از کار خود منفعت اقتصادی منصفانه به دست آورند و هم فرصت داشته باشند که در آن، رشد، استقلال، ارتباط انسانی و احساس اثرگذاری را تجربه کنند.
علاوه بر این باید پذیرفت که همه افراد الزاماً از شغل خود معنای عمیق یا هویت شخصی نمیخواهند. برای برخی، کار بیش از هر چیز راهی برای تأمین زندگی و خانواده است. این نگرش نیز جامعاً محترم است. وظیفه مدیر، تحمیل یک برداشت خاص از معنای کار نیست، بلکه فراهم کردن شرایطی است که کارکنان بتوانند با توجه به ارزشها و اهداف خود، رابطهای سالمتر و سازندهتر با شغلشان برقرار کنند.
در خروجی، تعهد واقعی را نمیتوان صرفاً با دستور، فشار یا سخنرانی ایجاد کرد؛ تعهد زمانی شکل میگیرد که کارکنان در رفتار روزمره سازمان، دلایل معتبری برای اعتماد کردن، مشارکت داشتن و ارزشمند دانستن کار خود پیدا کنند.
۳. چرا برخی کارکنان کار را صرفاً وسیلهای برای دریافت حقوق میدانند؟
پیش از ارائه راهکار، لازم است عوامل شکلدهنده این نگرش شناسایی شوند. در بسیاری از موارد، نگرش کمانگیزه کارکنان فقط حاصل خصوصیتهای شخصیتی آنها نیست، بلکه بازتابی از شرایط محیط کار و شیوه مدیریت سازمان است.
اگر کارکنان احساس کنند تلاش بیشتر آنها هیچ تفاوتی در کیفیت نتایج، فرصتهای پیشرفت، میزان قدردانی یا وضعیت شغلیشان ایجاد نمیکند، بهتدریج انگیزهای برای فراتر رفتن از حداقل انتظارات نخواهند داشت.
تفاوتهای غیرمنطقی در حقوق، تبعیض در ارتقا، ترجیح دادن افراد خاص و نبود شفافیت در تصمیمگیریها میتوانند اعتماد کارکنان را تضعیف کنند. در چنین شرایطی، درخواست تعهد بیشتر بدون اصلاح بیعدالتیها معمولاً حاصل مطلوبی ندارد.
وقتی کارکنان فقط مجری دستورها باشند و هیچ نقشی در تصمیمگیری، حل مسئله یا بهبود روشهای کاری نداشته باشند، ممکن است بهتدریج احساس کنند تواناییها و قضاوت حرفهای آنها اهمیت چندانی ندارد.
۳-۴. ضعف ارتباط میان وظایف روزمره و اهداف سازمان
کارکنان زمانی که ندانند فعالیتشان چه تأثیری بر مشتریان، همکاران، جامعه یا کارایی کلی سازمان دارد، ممکن است کار را مجموعهای از وظایف پراکنده و فاقد معنای مشخص تلقی کنند.
نظارت افراطی، تهدید، سرزنش مداوم و تمرکز یکجانبه بر اشتباهات، میتواند فضای کاری را به محیطی تبدیل کند که کارکنان در آن فقط برای جلوگیری از مجازات فعالیت میکنند، نه برای دستیابی به موفقیت.
اگر کارکنان احساس کنند مهارتهایشان توسعه نمییابد، آینده شغلی روشنی ندارند یا ارتقای آنها به کارایی واقعی وابسته نیست، انگیزه بلندمدتشان افت پیدا میکند.
این عوامل نشان میدهند که برای اصلاح نگرش کارکنان، باید علاوه بر خود افراد، ساختارها، فرایندها و رفتارهای مدیریتی نیز مورد بازنگری قرار گیرند.
۴. راهکارهای عملی برای ایجاد انگیزه، تعهد و معنای کار
۴-۱. ایجاد عدالت در حقوق، مزایا و فرصتها
نخستین اقدام مدیران باید ایجاد یک نظام منصفانه و شفاف در جبران خدمات باشد. پرداخت حقوق متناسب با مسئولیت، تخصص، شرایط بازار و بازده، همراه با شفافیت در معیارهای ارتقا و پاداش، به کارکنان بیانگر است که سازمان برای مشارکت آنها ارزش واقعی قائل است.
البته عدالت به معنای یکسان بودن تمام پرداختها نیست؛ بلکه تفاوت در جبران خدمات باید بر مبنای معیارهای روشن و قابلدفاع صورت گیرد.
راهکار اجرایی: سازمان میتواند معیارهای ارزیابی کارایی، شرایط دریافت پاداش و ضوابط ارتقا را بهصورت شفاف تدوین کند و سازوکاری برای رسیدگی به اعتراضها و مرور تصمیمهای ناعادلانه در نظر بگیرد.
یکی از مؤثرترین روشها برای معنادار کردن کار، نشان دادن ارتباط میان وظایف روزمره و نتایج واقعی آنهاست. افراد باید بدانند کاری که انجام میدهند چه مشکلی را حل میکند، به چه کسی کمک میرساند و چه نقشی در موفقیت مجموعه دارد.
برای مثال، کارمند واحد پاسخگویی به مشتریان صرفاً به تماسها پاسخ نمیدهد؛ بلکه در حفظ اعتماد مشتری، حل مشکلات او و شکلگیری اعتبار سازمان نقش دارد. به همین ترتیب، مسئول نگهداری تجهیزات با کم شدن خرابیها به ایمنی، استمرار فعالیت و بهرهوری مجموعه کمک میکند.
راهکار اجرایی: مدیران باید در جلسات کاری، علاوه بر بیان وظایف و شاخصهای کارایی، نتایج ملموس فعالیت کارکنان را نیز تبیین دهند. ارائه بازخورد مشتریان، گزارش موفقیت پروژهها و معرفی نمونههایی از تأثیر مثبت کار، میتواند ارتباط میان فعالیت فردی و هدف بزرگتر سازمان را روشنتر کند.
احساس استقلال یکی از عوامل مهم انگیزش درونی است. کارکنان زمانی که در محدوده مسئولیت خود فرصت تصمیمگیری داشته باشند، بیشتر احساس مالکیت نسبت به کار میکنند و مسئولیت نتایج آن را میپذیرند.
البته استقلال به معنای حذف نظارت یا بیتوجهی به مقررات نیست؛ بلکه به معنای تعیین اهداف و حدود روشن، همراه با آزادی معقول در انتخاب روش انجام کار است.
راهکار اجرایی: مدیران میتوانند به کارکنان اجازه دهند برای انجام وظایف خود روشهای پیشنهادی ارائه کنند، در بهبود فرایندها مشارکت داشته باشند و درباره برخی تصمیمهای مرتبط با مسئولیتشان اختیار داشته باشند. میزان اختیار باید متناسب با تخصص، تجربه و حساسیت کار تعیین شود.
انگیزه زمانی پایدارتر میشود که افراد احساس کنند در حال یادگیری هستند و میتوانند وظایف خود را بهتر از گذشته انجام دهند. سازمانی که فقط از کارکنان انتظار بازده دارد، اما برای توسعه تواناییهای آنها سرمایهگذاری نمیکند، در بلندمدت با نزول انگیزه و محدود شدن ظرفیت نوآوری مواجه خواهد شد.
راهکار اجرایی: تدوین برنامههای آموزشی، برگزاری کارگاههای مهارتی، فراهم کردن فرصت انتقال تجربه، تعیین مسیر پیشرفت شغلی و واگذاری تدریجی مسئولیتهای متناسب با توانایی افراد، از جمله اقدامات مؤثر در این زمینه است.
علاوه بر این بهتر است مدیران در جلسات ارزیابی بازده، علاوه بر نقاط ضعف، پیشرفتهای فرد، مهارتهای تازه کسبشده و ظرفیتهای قابلتوسعه او را نیز مرور کنند.
قدردانی مشخص میکند که تلاش و مشارکت کارکنان دیده میشود. بااینحال، تشویق زمانی اثربخشتر است که مشخص، صادقانه، بهموقع و متناسب با کارایی واقعی باشد.
برای نمونه، گفتن جمله کلی «کار خوبی انجام دادی» ممکن است تأثیر محدودی داشته باشد؛ درحالیکه تبیین دقیق اینکه چگونه ابتکار یک کارمند باعث افت خطا یا بهبود تجربه مشتری شده است، ارتباط روشنتری میان تلاش و ارزش ایجادشده برقرار میکند.
راهکار اجرایی: سازمان میتواند از بازخوردهای سازنده، تقدیر در جلسات کاری، فرصتهای رشد، پاداشهای منصفانه و معرفی دستاوردهای ارزشمند استفاده کند. البته قدردانی نباید به رقابت ناسالم، تبعیض یا توجه انحصاری به افراد پرآوازه منجر شود؛ تلاشهای کمتر دیدهشده اما ضروری نیز باید مورد توجه قرار گیرند.
کارکنانی که در تصمیمهای مرتبط با کار خود مشارکت دارند، بهتر میتوانند منطق تصمیمها را درک کنند و نسبت به اجرای آنها احساس مسئولیت داشته باشند. مشارکت علاوه بر این به مدیران کمک میکند از دانش عملی و تجربه افرادی استفاده کنند که مستقیماً با مسائل روزمره مواجه هستند.
راهکار اجرایی: تشکیل گروههای بهبود فرایند، برگزاری جلسات منظم برای دریافت پیشنهادها، اجرای آزمایشی ایدههای کارکنان و اعلام خروجی پیشنهادهای ارائهشده، میتواند مشارکت را از یک شعار مدیریتی به یک فرایند واقعی تبدیل کند.
نکته مهم آن است که دریافت پیشنهاد بدون پاسخگویی، بهتدریج اعتماد را افت میدهد. اگر پیشنهادی قابل اجرا نیست، مدیران باید دلیل رد آن را بیان دهند.
کارکنان زمانی بهتر یاد میگیرند و مسئولیت میپذیرند که بتوانند درباره مشکلات، اشتباهات، ایدههای تازه و اختلافنظرهای حرفهای صحبت کنند، بدون اینکه همواره نگران تحقیر یا تنبیه غیرمنصفانه باشند.
امنیت روانی به معنای نبود پاسخگویی نیست؛ بلکه به معنای توانایی بیان صادقانه مسائل در کنار مسئولیتپذیری نسبت به کارایی است.
راهکار اجرایی: مدیران باید به دیدگاههای متفاوت گوش دهند، با انتقادهای حرفهای برخورد سازنده داشته باشند، اشتباهات غیرعمدی را از تخلف یا بیمسئولیتی تفکیک کنند و بهجای سرزنش فوری، علتهای ریشهای مشکلات را تحلیل کنند.
احساس تعلق به یک گروه، حمایت همکاران و برخورداری از روابط محترمانه میتوانند تجربه کاری را معنادارتر کنند. محیطی که در آن افراد به یکدیگر کمک میکنند و موفقیت را حاصل همکاری میدانند، زمینه مناسبی برای شکلگیری تعهد سازمانی فراهم میآورد.
راهکار اجرایی: تعریف اهداف مشترک، ایجاد فرصتهای همکاری میان واحدها، حل منصفانه تعارضها، برگزاری جلسات تبادل تجربه و تشویق رفتارهای همیارانه، از جمله روشهای تقویت این عامل هستند.
در این زمینه، مدیران باید مراقب باشند که تأکید بر کار تیمی به نادیده گرفتن سهم فردی یا تحمیل همکاری خارج از ساعات کاری منجر نشود.
فرهنگ سازمانی بیش از آنکه از شعارها شکل بگیرد، از رفتارهای روزمره مدیران تأثیر میپذیرد. مدیری که درباره مسئولیتپذیری صحبت میکند، اما اشتباهات خود را نمیپذیرد؛ یا از احترام سخن میگوید، اما با کارکنان تحقیرآمیز رفتار میکند، نمیتواند انتظار تعهد عمیق داشته باشد.
راهکار اجرایی: مدیران باید در عمل به وعدههای خود پایبند باشند، در تصمیمگیریها عدالت را رعایت کنند، مسئولیت اشتباهات مدیریتی را بپذیرند، به وقت و توان کارکنان احترام بگذارند و در مواجهه با مسائل، رفتار حرفهای و قابلپیشبینی داشته باشند.
۴-۱۰. بازطراحی مشاغل و افت یکنواختی غیرضروری
گاهی مشکل کمبود انگیزه، نه در نگرش فرد، بلکه در طراحی نامناسب شغل ریشه دارد. وظایف بسیار محدود، تکراری و فاقد اختیار میتوانند فرصت یادگیری و احساس اثرگذاری را کم شدن دهند.
راهکار اجرایی: مدیران میتوانند در صورت قابلیت، تنوع معقولی در وظایف ایجاد کنند، مسئولیت یک فرایند دقیق را به فرد یا تیم بسپارند، توانایی مشارکت در پروژههای بهروز را فراهم کنند و ارتباط میان وظایف مختلف را تبیین دهند.
البته غنیسازی شغل نباید به رشد مسئولیت بدون رشد متناسب حقوق، اختیار، منابع یا زمان موردنیاز تبدیل شود.
فرسودگی شغلی، فشار کاری مداوم و نبود فرصت کافی برای استراحت میتوانند انگیزه و کیفیت نحوه عملکرد را تضعیف کنند. نمیتوان از کارکنان انتظار داشت در تمام شرایط با اشتیاق بالا کار کنند، درحالیکه فرصت بازیابی انرژی و رسیدگی به زندگی شخصی خود را ندارند.
راهکار اجرایی: توزیع منطقی حجم کار، تعیین انتظارات واقعبینانه، رعایت مرزهای زمانی کار، مدیریت اضافهکاری و توجه به نشانههای فرسودگی، از جمله اقدامات مهم در این زمینه هستند.
همه کارکنان با عوامل یکسانی انگیزه نمیگیرند. برای فردی، پیشرفت حرفهای مهمترین عامل است؛ برای دیگری، امنیت شغلی، استقلال، همکاری گروهی یا انعطافپذیری اهمیت بیشتری دارد.
راهکار اجرایی: مدیران باید از طریق گفتوگوهای فردی، نظرسنجیهای محرمانه و ارزیابی نیازهای شغلی، عوامل انگیزشی کارکنان را بهتر بشناسند. سپس، در چارچوب عدالت سازمانی و فرصتات موجود، فرصتهایی متناسب با این تفاوتها فراهم کنند.
هدف این نیست که برای هر فرد امتیازهای نامحدود در نظر گرفته شود، بلکه باید میان نیازهای متفاوت کارکنان و اهداف مشترک سازمان تعادل برقرار کرد.
۵. نقش فرهنگ سازمانی در پایدار کردن تغییر نگرش
اجرای چند برنامه انگیزشی، بهتنهایی نمیتواند نگرش کارکنان را بهصورت پایدار تغییر دهد. اگر فرهنگ سازمان همچنان بر اطاعت بیچونوچرا، ترس از اشتباه، پنهانکاری و رقابت ناسالم استوار باشد، اقدامات مقطعی معمولاً اثر محدودی خواهند داشت.
فرهنگ سازمانی مطلوب باید ارزشهایی مانند احترام، عدالت، یادگیری، مسئولیتپذیری، همکاری و کیفیت را در تصمیمها و فرایندهای روزمره منعکس کند.
- ارزشهای سازمان به رفتارهای مشخص و قابل مشاهده تبدیل شوند.
- معیارهای استخدام، ارزیابی، ارتقا و پاداش با این ارزشها سازگار باشند.
- مدیران در قبال رفتار خود پاسخگو باشند.
- کارکنان در اصلاح فرایندها نقش واقعی داشته باشند.
- موفقیتها و شکستها به فرصتی برای یادگیری تبدیل شوند.
- فاصله میان وعدههای مدیریتی و تجربه واقعی کارکنان کم شدن یابد.
در چنین محیطی، معناداری کار دیگر صرفاً یک پیام تبلیغاتی نیست، بلکه بخشی از تجربه واقعی کارکنان خواهد بود.
۶. برنامه پیشنهادی برای اجرای تغییر در سازمان
برای آنکه راهکارهای مطرحشده از سطح نظری فراتر بروند، بهتر است سازمان تغییر نگرش کارکنان را بهصورت مرحلهای و قابل ارزیابی اجرا کند.
در آغاز، باید دلایل اصلی نزول انگیزه و تعهد شناسایی شوند. این کار از طریق نظرسنجی محرمانه، مصاحبه با کارکنان، گفتوگو با مدیران میانی، ارزیابی نرخ ترک خدمت، تحلیل غیبتها و ارزیابی عدالت در پرداخت و ارتقا فرصتپذیر است.
پس از جمعآوری شرح، سازمان باید میان مشکلات ساختاری و مشکلات ارتباطی تمایز قائل شود. برای مثال، اگر کارکنان از دستمزد ناعادلانه ناراضی باشند، برگزاری کارگاه انگیزشی جایگزین اصلاح نظام پرداخت نخواهد شد.
مطابق نتایج ارزیابی، چند اقدام محدود اما اثرگذار انتخاب میشوند؛ مانند شفافسازی معیارهای پاداش، بیشتر شدن مشارکت کارکنان در تصمیمگیری، آموزش مدیران در ارائه بازخورد و ایجاد مسیرهای روشن پیشرفت شغلی.
بهتر است برنامه در یک واحد یا گروه مشخص اجرا شود تا سازمان بتواند نقاط قوت، محدودیتها و پیامدهای آن را مرور کند. بازخورد کارکنان در این مرحله اهمیت زیادی دارد.
پس از اجرای برنامه، نتایج باید با وضعیت اولیه مقایسه شوند. در صورت اثربخشی، اقدامات موفق به سایر بخشهای سازمان گسترش مییابند؛ در غیر این صورت، باید علت ناکامی تحلیل و برنامه اصلاح شود.
در مرحله اتمامی، اقدامات موفق باید در فرایندهای رسمی سازمان، از جمله ارزیابی کارایی، آموزش مدیران، نظام پاداش، طراحی شغل و برنامهریزی منابع انسانی تثبیت شوند.
۷. چگونه موفقیت برنامه را اندازهگیری کنیم؟
تغییر نگرش پدیدهای پیچیده است و نباید صرفاً طبق برداشت شخصی مدیران ارزیابی شود. برای سنجش پیشرفت، میتوان از مجموعهای از شاخصهای کمی و کیفی استفاده کرد:
تعهد و تعلق سازمانی| تحلیل احساس اعتماد و تمایل به ادامه همکاری
انگیزه و رضایت شغلی| سنجش تجربه کارکنان از محیط کار
مشارکت در ارائه پیشنهادها| ارزیابی میزان حضور فعال کارکنان در بهبود سازمان
کیفیت و بهرهوری| ارزیابی تغییر در نتایج واقعی کار
نرخ ترک خدمت و غیبت| شناسایی برخی نشانههای احتمالی مشکلات سازمانی
عدالت ادراکشده| تحلیل برداشت کارکنان از انصاف در پرداخت و تصمیمگیری
فرصتهای یادگیری و رشد| ارزیابی قابلیت توسعه مهارتها و پیشرفت شغلی
هیچیک از این شاخصها بهتنهایی اثبات نمیکند که نگرش کارکنان تغییر کرده است. برای مثال، صعود بهرهوری ممکن است ناشی از فشار کاری بیشتر باشد، نه صعود انگیزه. به همین دلیل، بهتر است دادههای کاراییی در کنار نظرسنجیها، مصاحبهها و بازخوردهای مستقیم کارکنان مرور شوند.
از سوی دیگر باید از تعیین اهداف غیرواقعبینانه یا استفاده تنبیهی از نتایج نظرسنجیها پرهیز کرد؛ زیرا چنین رویکردی میتواند صداقت پاسخها را افت دهد.
تغییر نگرش کارکنان فرایندی زمانبر است و ممکن است با موانعی مواجه شود. نخستین مانع، بیاعتمادی ناشی از تجربههای منفی گذشته است. کارکنانی که بارها وعده تغییر شنیدهاند، ممکن است در آغاز به برنامههای نوین واکنش محتاطانه نشان دهند.
مانع دوم، مقاومت برخی مدیران در برابر واگذاری اختیار و پذیرش مشارکت کارکنان است. در چنین شرایطی، آموزش مدیران باید با اصلاح نظام ارزیابی و پاسخگویی آنان همراه شود.
مانع سوم، محدودیت منابع مالی و اجرایی است. بااینحال، همه اقدامات انگیزشی نیازمند بودجههای سنگین نیستند. گوش دادن مؤثر، ارائه بازخورد دقیق، بیان منطق تصمیمها و رفتار منصفانه، از جمله اقداماتی هستند که میتوانند با هزینه مستقیم اندک اجرا شوند.
مانع چهارم، انتظار برای دستیابی شتابان به نتایج است. اعتماد، تعلق سازمانی و احساس معنا معمولاً با مجموعهای از تجربههای مثبت و مستمر شکل میگیرند. بنابراین، سازمان باید بهجای انتظار تغییر فوری، روند پیشرفت را در دورههای زمانی معقول ارزیابی کند.
در نهایت، باید توجه داشت که حتی بهترین برنامه مدیریتی نیز نمیتواند تمام تفاوتهای فردی را از میان ببرد. هدف واقعبینانه، ایجاد محیطی است که در آن انگیزه و تعهد قابلیت رشد داشته باشند، نه اینکه همه کارکنان الزاماً نگرش یکسانی به کار پیدا کنند.
ایجاد تعهد و انگیزه در کارکنان و تبدیل کار از فعالیتی صرفاً اقتصادی به تجربهای ارزشمند و معنادار، یکی از مسئولیتهای مهم مدیریت منابع انسانی است. بااینحال، این تحول با توصیههای اخلاقی، سخنرانیهای انگیزشی یا درخواست فداکاری بیشتر از کارکنان تحقق نمییابد.
سازمان باید ابتدا شرایطی فراهم کند که در آن، حقوق و فرصتها منصفانه باشند، تلاش افراد دیده شود، وظایف از هدفی روشن برخوردار باشند، کارکنان قابلیت رشد و مشارکت داشته باشند و مدیران در رفتار خود الگوی اعتماد و مسئولیتپذیری باشند.
در چنین شرایطی، انگیزه درونی میتواند در کنار انگیزه اقتصادی رشد کند و کارکنان فرصت بیشتری برای تجربه استقلال، شایستگی، تعلق و اثرگذاری داشته باشند.
نکته اساسی این است که معنا و ارزش کار را نمیتوان صرفاً به کارکنان خبر داد؛ این معنا باید در نحوه طراحی مشاغل، شیوه مدیریت، کیفیت روابط انسانی و پیامدهای واقعی فعالیت سازمان تجربه شود.
در نهایت، سازمانی که میخواهد کارکنانش کار را ارزشمند بدانند، باید خود نیز در عمل نشان دهد که برای انسانها، تلاشهایشان و کیفیت زندگی کاری آنها ارزش قائل است. تعهد پایدار، بیش از آنکه محصول مطالبه مدیران باشد، خروجی رابطهای منصفانه، محترمانه و مبتنی بر اعتماد میان کارکنان و سازمان است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به کارکنان در این گزارش ارائه شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با از انجام وظیفه تا معناآفرینی: راهکارهای ایجاد تعهد، انگیزه و اصلاح نگرش کارکنان در سازمانها - ویرگول بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: جواد رمضانی اصل