مطالب برگزیده سایت
دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیشداستان:«مردی که خودش را میشناخت»حامد مدیر یک کارگاه تولیدی بود.
چهل سال داشت و نزدیک پانزده سال از عمرش را در همان کارگاه گذرانده بود.
نه آدم پرحرفی بود، نه خودش را بالاتر از دیگران میدید.
کارگران میدانستند که اگر قولی بدهد، پای حرفش میایستد.
اما چیزی که حامد را از بقیه متمایز میکرد، رفتار او در روزهای سخت بود.
یک روز صبح، یکی از دستگاههای اصلی کارگاه خراب شد.
سفارش بزرگی هم باید تا پایان کار هفته تحویل داده میشد.
اگر سفارش بهموقع آماده نمیشد، کارگاه جریمه سنگینی میداد.
«همهچی تقصیر تعمیرکاره! اگه اون بهموقع دستگاه رو ارزیابی کرده بود، الان گرفتار نبودیم.»
«من چند بار گفتم دستگاه مشکل داره، کسی گوش نکرد!»
عصبانی بود، نگران هم بود، اما تصمیم نگرفت همان لحظه کسی را سرزنش کند.
«الان وقت دعوا نیست. اول ببینیم چه کاری از دستمون برمیاد.»
«دقیقاً چقدر زمان لازم داری تا دستگاه راه بیفته؟»
«اگه قطعه رو در زمان حاضر پیدا کنیم، تا زمان آینده درست میشه.»
بخشی از سفارش را به یک کارگاه دیگر سپرد و از کارگران خواست تا زمان تعمیر دستگاه، کارهای باقیمانده را انجام دهند.
یکی از کارگران پیشنهاد داد برای جبران تأخیر، از مواد اولیه ارزانتر استفاده کنند.
«مشتری که متوجه نمیشه. مهم اینه سفارش رو تحویل بدیم.»
«ما میتونیم از زمان تحویل کوتاه بیایم، میتونیم سود کمتری ببریم، اما کیفیتی که قول دادیم رو پایین نمیاریم. قرار نیست برای نجات در روز جاری، اعتبار چندسالهمون رو خراب کنیم.»
چند نفر درباره وضعیت سفارش سؤال میکردند.
«بازم میخوای تا نصف شب کار کنی؟ یکم استراحت کن.»
حامد برای اولین بار بدون عذاب وجدان تلفنش را کنار گذاشت.
«اگه خودم از پا بیفتم، زمان آینده نمیتونم هیچکدوم از این کارها رو درست مدیریت کنم.»
کارگاه جریمه نشد و مشتری هم از کیفیت محصول راضی بود.
چند هفته بعد، حامد متوجه شد که بخشی از مشکل دستگاه به تصمیم اشتباه خودش در ماههای گذشته برمیگشته.
میتوانست سکوت کند و همهچیز را گردن تعمیرکار بیندازد.
«من هم توی این مشکل مقصر بودم. باید زودتر برای تعمیر دستگاه اقدام میکردم. از این به بعد برنامه ارزیابی ماهانه میذاریم.»
«مهندس، شما مدیر اینجایید. لازم نبود جلوی همه اشتباهتون رو قبول کنید.»
«مدیر بودن یعنی مسئولیت بیشتر، نه اینکه آدم هیچوقت اشتباه نکنه.»
چند ماه بعد، همان کارگر جوانی که روز اول عصبانی شده بود، مسئولیت بخشی از کارگاه را بر عهده گرفت.
«به نظرت مهمترین چیزی که این مدت یاد گرفتی چی بوده؟»
«اینکه آدم قوی کسی نیست که هیچوقت عصبانی نشه یا اشتباه نکنه. کسیه که نذاره عصبانیت و اشتباهش، همهچیز رو خراب کنه.»
چون میدانست این همان چیزی است که سالها برای یاد گرفتنش تلاش کرده بود.
آدمی که خودش را مدیریت میکند، همیشه برنده نمیشود؛ اما کمتر اجازه میدهد شرایط، شخصیتش را از او بگیرد.
قدرت واقعی فقط در کنترل دیگران نیست؛ در مدیریت احساسات، پایبندی به اصول، پذیرش اشتباه و شناخت محدودیتهای خودته.
#داستان_کوتاه #خودشناسی #خویشتن_داری #شخصیت #رشد_فردی
برچسب:
نویسنده: جواد رمضانی اصل