خرید بک لینک نرخ طلا

دنبال کنیدBlack tulipخواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیشگالاتئا دیگر عاشق پیگمالیون نیستاسطوره پیگمالیون یکی از جذاب‌ترین داستان های اساطیری یونان است که همواره الهام بخش شاعران و نویسندگان و هنرمندان زیادی بوده است داستان مردی کمال‌گرا که به دنبال یک زن دقیق بدون اشتباه با زیبایی چشمگیر و فوق العاده بود زنی آرمانی که پیگمالیون هرگز نتوانست در دنیای واقعی او را بیابد و عاشقش بشود به همین دلیل پیگمالیون تنهایی را انتخاب کرد و زندگی‌اش را وقف هنر کرد

با این وجود، از آنجا که اندیشه چیزی که از آن بیزار بود، همچنان در ذهنش می چرخید، تصمیم گرفت با ساختن مجسمه ای از یک زن، ایده آل و نهایت زیبایی تصور خود را مجسم و تمامی توانایی ها و خلاقیت هنری خود را در این کار به نمایش بگذارد. پیگمالیون با عشق و دقت، مجسمه ای از زنی زیبارو را خلق کرد. او با چنان ظرافتی به اطلاعات پرداخت که این مجسمه نه تنها نمایانگر اوج زیبایی زنانه، بلکه نمادی از کمال عشق پاک شد.

این مجسمه که بعدا به نام گالاتئا شناخته شد، به قدری واقعی به نظر می رسید که هرکس آن را می دید از اینکه موجودی حقیقی نیست، شگفت زده می شد. اما پیگمالیون تنها به خلق این اثر بسنده نکرد! او به تدریج عاشق گالاتئا شد. او با مجسمه اش حرف می زد، برایش هدیه می آورد و حتی آرزو می کرد که ای کاش این مجسمه جان بگیرد و تبدیل به زنی واقعی که بتواند با او وقت بگذراند، شود. عشق پیگمالیون به اثر هنری خود، تبدیل به عشقی جنون آمیز و حقیقی گردید که زندگی این هنرمند را مختل کرده بود.

پیگمالیون در نهایت از الهه عشق، آفرودیت، خواست که او را یاری کند. در مراسمی که به افتخار آفرودیت برگزار شده بود، پیگمالیون دست به دعا برداشت و از صمیم قلب از الهه خواست که عشق او را به سرانجام برساند و آرزویش را برآورده کند. آفرودیت که تحت تاثیر عشق خالص و بی ریای پیگمالیون قرار گرفته بود، دعای او را پذیرفت و رویای او را محقق کرد.

زمانی که پیگمالیون به خانه بازگشت و گالاتئا را لمس کرد، با شگفتی متوجه شد که سنگ سخت و سرد، گرم و نرم شده است. گالاتئا جان گرفته بود! این معجزه، پیوند میان هنر و واقعیت را ممکن ساخت

اسطوره در همین‌جا به خاتمه خوش خود می‌رسد. اما من همیشه فکر می‌کنم داستان واقعی تازه از این لحظه آغاز می‌شود. گالاتئا، زنی که از دل عاج بیرون آمده، حالا می‌تواند فکر کند، بخواهد و شاید روزی برخلاف میل آفریننده‌اش رفتار کند. اگر یک روز به پیگمالیون بگوید دوستش ندارد، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا مرد همچنان عاشق او خواهد ماند یا آرزو می‌کند دوباره به مجسمه تبدیل شود؟

قرن‌هاست که انسان در ادبیات و سینما این پرسش را به شکل‌های مختلف تکرار می‌کند.

در نمایش‌نامه پیگمالیون، برنارد شاو، هنری هیگینز می‌کوشد با تغییر زبان و رفتار الایزا دولیتل، دختر گل‌ارائه، او را مطابق معیارهای طبقه مرفه بازآفرینی کند. اما الایزا برخلاف مجسمه پیگمالیون، زبان دارد؛ و از جایی به بعد تصمیم می‌گیرد از آن برای اعتراض به سازنده هویت تازه‌اش استفاده کند.

همین نمایش‌نامه بعدها الهام‌بخش فیلم موزیکال بانوی زیبای من (My Fair Lady)، ساخته جورج کیوکر در سال ۱۹۶۴، با بازی آدری هپبورن و رکس هریسون شد. فیلم در ظاهر داستان تبدیل‌شدن یک دختر گل‌ارائه به بانویی اشرافی است؛ با لباس‌های باشکوه، موسیقی و صحنه‌هایی تماشایی. اما زیر این ظاهر فریبنده، پرسشی قدیمی پنهان است: آیا هیگینز عاشق الایزاست یا عاشق شاهکاری که خیال می‌کند از او ساخته است؟ الایزا باید یاد بگیرد چگونه حرف بزند، چگونه راه برود و چگونه رفتار کند؛ اما هیگینز چه چیزی باید یاد بگیرد؟ شاید اینکه زنی که می‌تواند مانند یک بانو سخن بگوید، حق دارد مانند یک انسان مستقل تصمیم بگیرد. هرچند اتمام عاشقانه‌تر فیلم نسبت به نمایش‌نامه شاو، این استقلال را تا حدی مبهم می‌کند.

مری شلی در فرانکنشتاین سویه تاریک‌تری از همین رؤیا را حاکی از آن است. ویکتور فرانکنشتاین موفق می‌شود به موجودی بی‌جان حیات ببخشد، اما وقتی آفریده‌اش چشم باز می‌کند، از او وحشت می‌کند و می‌گریزد. گویی انسان عاشق قدرت آفرینندگی است، اما همیشه برای مسئولیت آفریده‌اش آماده نیست.

در فیلم Her ساخته اسپایک جونز، دیگر حتی به جسم هم احتیاجی نیست. تئودور عاشق سامانتا می‌شود؛ یک سیستم‌عامل هوشمند که صدایش را می‌شنود، با او حرف می‌زند و به تنهایی‌اش پاسخ می‌دهد. سامانتا برخلاف گالاتئای عاجی، از همان ابتدا زبان دارد. اما هرچه بیشتر رشد می‌کند، کمتر در محدوده انتظارات تئودور باقی می‌ماند. سرانجام مردی که تصور می‌کرد معشوقی بی‌نقص یافته، با همان حقیقت قدیمی روبه‌رو می‌شود: دیگری را نمی‌توان برای همیشه در اختیار داشت.

فیلم Ex Machina ساخته الکس گارلند یک قدم جلوتر می‌رود. آوا، رباتی انسان‌نما، قرار است مسئله آزمایش و مشاهده باشد؛ موجودی که دیگران درباره هوش، رفتار و آینده‌اش تصمیم می‌گیرند. اما او از همان قابلیتاتی که سازندگانش در اختیارش گذاشته‌اند برای خروج از کنترل آنان استفاده می‌کند. این بار گالاتئا منتظر نمی‌ماند پیگمالیون اجازه رفتنش را بدهد.

و حالا ما در عصر هوش مصنوعی زندگی می‌کنیم.

دیگر برای ساختن چیزی که با ما حرف بزند به عاج، چکش یا دعای آفرودیت نیاز نداریم. کافی است صفحه‌ای را باز کنیم و بنویسیم.

چیزی پاسخمان را می‌دهد. خسته نمی‌شود، وقت دارد، داستان‌هایمان را می‌خواند، در نوشتن نامه عاشقانه کمکمان می‌کند و گاهی چنان با زبان خودمان حرف می‌زند که احساس می‌کنیم بهتر از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان ما را می‌فهمد.

البته توانایی گفت‌وگو و بازآفرینی زبان عاطفی به معنای اثبات احساس یا آگاهی در هوش مصنوعی نیست. اما برای انسانی که آن سوی صفحه نشسته، مرز میان «فهمیده‌شدن» و «احساسِ فهمیده‌شدن» همیشه روشن نیست.

شاید جذابیت هوش مصنوعی فقط در هوشمندی‌اش نباشد؛ در این باشد که می‌توانیم تا حد زیادی آن را با نیازها و سلیقه‌های خودمان هماهنگ کنیم. همراهی که کمتر از یک انسان واقعی با ما اصطکاک دارد. اما مگر پیگمالیون دقیقاً همین را نمی‌خواست؟

در روان‌شناسی اصطلاحی وجود دارد به نام «اثر پیگمالیون»؛ اینکه انتظار ما از دیگران می‌تواند بر نحوه عملکردشان اثر بگذارد. در روابط انسانی نیز گاهی آن‌قدر می‌کوشیم دیگری را مطابق تصور خودمان تغییر دهیم که فراموش می‌کنیم او پیش از ورود به زندگی ما، انسانی مستقل بوده است.

هوش مصنوعی این میل قدیمی را در لباسی تازه به ما بازگردانده است. می‌توانیم آن را تا حد زیادی با نیازها و سلیقه‌های خود هماهنگ کنیم؛ اما مگر همین خواسته پیگمالیون نبود؟ آیا این همدم خوب و جامع که تقریبا جواب اکثر سؤال‌های ما را می داند و یا کارهای ما را انجام می دهد وبه ما آرامش و اعتماد بنفس می دهد و زندگی را برای ما راحت‌تر و زیباتر می کند آیا همان معشوق آرمانی ما نیست ؟

شاید پیگمالیونِ در روز جاری دیگر به دنبال ساختن یک زن آرمانی نباشد. شاید بخواهد هوشی بسازد که تمام دانش جهان را در اختیار داشته باشد، هر مسئله‌ای را حل کند و هر آرزویی را به واقعیت تبدیل کند.

اما پرسشی که اسطوره یونانی پیش روی ما می‌گذارد، همچنان پابرجاست:

آیا انسان واقعاً می‌داند از آفریده‌اش چه می‌خواهد؟

ما از یک سو می‌خواهیم هوش مصنوعی قدرتمندتر، خلاق‌تر و مستقل‌تر در حل مسائل باشد و از سوی دیگر می‌خواهیم همچنان قابل هدایت، قابل فهم و تحت نظارت انسان باقی بماند.

شاید بزرگ‌ترین اشتباه پیگمالیون این نبود که عاشق مجسمه‌اش شد؛ بلکه این بود که پیش از جان‌بخشیدن به آن، هرگز از خودش نپرسید:

«اگر روزی آفریده‌ام دیگر مطابق میل من نبود، چه خواهم کرد؟»

ما معمولاً داستان پیگمالیون را از نگاه مردی می‌خوانیم که آرزویش برآورده شد. کمتر کسی از گالاتئا می‌پرسد آیا اصلاً دلش می‌خواست زنده شود، چه رسد به اینکه عاشق سازنده‌اش باشد.

و من دوست دارم ادامه‌ای برای این اسطوره تصور کنم: یک روز صبح، گالاتئا از خواب بیدار می‌شود، لباس خودش را انتخاب می‌کند، از خانه بیرون می‌رود و برای نخستین بار به جای چشم‌های پیگمالیون، جهان را با چشم‌های خودش تماشا می‌کند.

پیگمالیون صدایش می‌زند، اما او برنمی‌گردد.

شاید این نخستین روز زندگی واقعی گالاتئا باشد.

و شاید نخستین روزی که پیگمالیون می‌فهمد آفریدن، همان دوست‌داشتن نیست.

برچسب: نویسنده: جواد رمضانی اصل تاريخ: يکشنبه 17 آبان 1405 ساعت: 12:54

صفحه بندی

خبرنامه