خرید بک لینک نرخ طلا

درباره سایت

مطالب برگزیده

مطالب برگزیده سایت

امکانات وب

دنبال کنیدزهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiخواندن ۲۶ دقیقه·۱۰ ساعت پیشقتل‌های ناموسی در سیستان و بلوچستانلباس‌های سنتی بلوچستان، سیستان فرق دارهمی‌دونم که همتون درباره علیرضا افشار سوالاتی دارین ولی من خودم هم جوابی ندارم و اصلا نمی‌خواستم این مبحث رو اینجا بگم خیلی هم از نظر روحی توی فشار هستم و دارم سعی می‌کنم مقالاتی که از قبل آماده کردم رو منتشر کنم تا شاید کمی فراموش کنم و ذهنم درگیر کاری بشه

حدس بزنید چه استانی در کل ایران وجود داره که بالاترین آمار قتل‌ها رو داره؟ بله!! سیستان و بلوچستان، اگر همین الان در گوگل سرچ کنید "بالاترین میزان قتل به تفکیک استان‌ها" اون استانی که با یک جهش بزرگ در صدر قرار می‌گیره سیستان و بلوچستان هست اما فقط همین نیست، این بار سرچ کنید "بالاترین میزان تولید مثل و فرزندآوری به تفکیک استان‌ها" این بار هم در کمال تعجب سیستان و بلوچستان در صدر قرار می‌گیره!!! استانی که بالاترین فرزندآوری و بالاترین آمار قتل رو داره، جالب نیست؟؟

تو تمام سال‌های گذشته که درباره شرایط زندگیم صحبت کردم یک سری کامنت‌ها بودن که به صورت یکسان برای من ثبت می‌شدن، آدم‌هایی که با خیالی آسوده از پشت گوشی نظر می‌دادن که:

و من سراسر خشم با خودم می‌گفتم یعنی این آدم‌ها کوچکترین خبری از تعصبات موجود توی سیستان و بلوچستان ندارن؟؟ البته که ندارن، وگرنه این رو می‌فهمیدن که این استان جایی نیست که شما به عنوان یک دختر بتونی به این سادگی تصمیم به مهاجرت و رفتن به یک شهر دیگه بگیری مگر اینکه تاوان این تصمیم رو با جونت پرداخت کنی، تصور کنین من تا ریزترین شرح مشکلات خانوادگی‌ام رو افشا می‌کردم ولی باز هم یک آقا یا خانوم انرژی مثبت که باور داشت دنیا بر محور کائنات پرست‌ها می‌چرخه به من می‌گفت "عه وا زهره جون اینقدر انرژی منفی نباش لطفا" بددهنی و فحاشی من دقیقا از همونجا آغاز شد، فشارهای عصبی روی هم تلنبار می‌شدن و از من یک هیولا می‌ساختن که نمی‌تونست با منطق و عقلانیت حرف بزنه فقط می‌تونست با خشم فریاد بزنه تا شاید یک نفر بفهمه اینجا چه خبره!!

مثلا بهم می‌گفتن پیج بزن، خیلی خوب یادمه سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ بود همون زمان هم بود که آغاز به نوشتن تو سایت ویرگول کرده بودم و هرکس از راه می‌رسید می‌گفت خب عرضه داشته باش برو پیج بزن و من سعی می‌کردم براشون تبیین بدم و بگم آقا جان، دوست خوبم، اینستاگرام محیطی هست که شما باید جلوی دوربین بیای فعالیت کنی تا پیجت دیده بشه و اونها ابتدا می‌کردن به زیر سوال بردن من و صدها مثال برای من می‌آوردن که بگن نخیر من دارم دروغ میگم و من دارم بی‌عرضگی خودم رو توجیه می‌کنم و همین هم شد که من سراسر خشم و نفرت برای ۳ سال رفتم توی اینستاگرام فعالیت کردم به این امید که شاید واقعا من دارم اشتباه می‌کنم اما چی شد؟ به جز اینکه کلی طایفه بلوچ رو با خودم دشمن کردم و حالا همه توی این استان به خون زهره ترقویی تشنه هستن فقط به لطف یک عده بچه شهرستانی خوشگل که از پشت گوشی نطق صادر می‌کنن که بگن من بی‌عرضه بودم اگر زندگی نساختم و اونها خیلی خفن و قوی بودن که تونستن از زیر صفر بسازن!!! هوووف ... ببین دوباره عصبی شدم

این هم یکی دیگه از پیشنهادات دوستانمون بود که توی این سایت دائم بهم پیشنهاد می‌شد، پیشنهادی که من فقط می‌تونم بهش بخندم و قهقهه بزنم و تهش گریه کنم چون دلم برای خودم می‌سوزه که آدم‌هایی که توی تهران و مشهد و اصفهان و شیراز و تبریز و جاهای دیگه زندگی می‌کنن هیچ تصوری از تعصبات سیستان و بلوچستان ندارن و حتی نمی‌دونن که توی استان من هنوز هم دخترهایی هستن که بدون اجازه حق ندارن پاشون رو تنهایی بیرون بذارن و اگر جرعت کنن چنین کاری انجام بدن جفت پاهاشون شکسته میشه، هنوز هستن دخترهایی که حتی حق ندارن عکس چهره خودشون رو روی پروفایل خودشون بذارن و اگر بخوان عکسی بذارن باید عکس شوهر خودشون رو قرار بدن، هنوز هستن دخترهایی که اگر از ۲۳ یا ۲۴ سال بگذرن دیگه یک دختر ترشیده به حساب میان و هیچکس جز پیرمردها و مردهای چند زنه به سمت اونها نمیره و باید تا آخر عمر مجرد بمیرن یا زن چندم یک مرد مطلقه بشن

حالا تصور کنین توی همچین استانی من بخوام یک روز تصمیم بگیرم به یک شهر دیگه مهاجرت کنم، فکر می‌کنین این کارو نکردم؟ سال ۱۳۹۷ زمانی که ۲۰ سالم بود به پدرم گفتم برای دانشگاه اجازه بده یک شهر دیگه برم و پدرم گفت مگه از روی نعش من رد بشی!! حالا چیکار کنم؟ آیا می‌تونم پدرم رو بکشم و از روی نعش اون رد بشم؟ باور کنین گاهی اوقات که به فروپاشی روانی می‌رسیدم بهش فکر می‌کردم وقتی ته حسابم حتی ۵۰ هزار تومن هم نیست و من شب تا صبح برای پوچی زندگیم اشک می‌ریزم و با خودم فکر می‌کنم دور تا دور خونه نفت بریزم و کبریت بزنم تا خودم و کل خانواده توی آتیش بسوزیم تا این زندگی تباه من تمام بشه و از بین بره

میری توی اینستاگرام و می‌بینی هر ننه قمری یه دوربین گرفته دستش میاد جلوی دوربین میگه وای ببینین من از زیر صفر تلاش کردم که به اینجا رسیدم و این میشه که تو با خودت میگی یعنی من کجای کار رو اشتباه رفتم که سهمم از این دنیا حتی کمترین امتیاز‌های آزادی هم نشد

آزادی ... چه معنای غریبی!! وقتی میرم تهران و اون دخترهایی که با تاپ و شلوارک میان بیرون رو می‌بینم با خودم میگم خدایا اینا دیگه چی می‌خوان که اعتراض می‌کنن؟ نه واقعا جدی میگم شما دیگه چی می‌خواین؟ بخدا قسم چیزهایی که شما دارین حتی تو صد سال آینده سیستان بلوچستان قابل تصور نیست هنوز تو استان من، تو شهر من، دخترهایی هستن که حق ندارن خونه دوستشون برن، حق ندارن کافه برن، اصلا حق ندارن به جز مدرسه از خونه بیرون برن، اونوقت دختر ۱۳ ساله کف تهران با دوست پسرش کلیپ تیک تاک پر می‌کنه و واسه من نطق موفقیت سر میده

تمام این‌ها باعث شدن من این مطلب رو براتون آماده کنم تا شما عزیزان هم تشریف بیارین به این استان زیبا و در کنار زیبایی‌هاش کمی هم با معضلات قشنگش آشنا بشین

https://m.youtube.com/watch?v=67fxXBx-Irw&pp=ugUEEgJmYQ%3D%3D

تصور کنین یک پسر ۱۷ ساله عاشق دختری ۱۵ ساله میشه توی یک روستای کوچیک در اطراف شهرستان ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان، این عشق در روستای خیرآباد اطراف ایرانشهر اتفاق افتاد، عشقی که در نهایت در ۱۶ خرداد ۱۴۰۳ با خون پاک شد!!

پسر نوجوون ۱۷ ساله‌ی بلوچ، به نام محمد سرفرازی با دختر ۱۵ ساله‌ی روستا یعنی زینت پیروزی، عاشق و معشوق بودن عشقی که در نهایت به رابطه جنسی و حاملگی زینت ختم شد، چیزی مثل این تو دنیای در روز جاری و شهرهای بزرگ خیلی نرمال و پذیرفته شده هست، یعنی اگر شما بری کف تهران و بگی یک پسر ۱۷ ساله، یک دختر ۱۵ ساله رو باردار کرده همه میگن اوکی حالا بریم عروسی بگیریم واسشون، ولی توی سیستان بلوچستان؟؟ چنین لکه ننگی فقط با "خون" پاک میشه!!!

شما نمی‌تونین بفهمین که این نوجوون‌ها از چه خط قرمز ترسناکی رد شدن!!! شاید با خودتون تصور کنین مبحث اینه که سن اونها خیلی پایین بوده یا هر چیزی مثل اون ولی نه نه نه عزیزان، اتفاقا سن اونها اصلا پایین نیست، ازدواج توی سيستان بلوچستان از سنین ۹ سالگی برای یک دختر آغاز میشه و اتفاقا برخی اقوام و طایفه‌ها رسم بر این دارن که:

گفته میشه دختر باید توی خونه شوهرش قاعدگی رو تجربه کنه نه توی خونه پدر!!!

با چنین طرز فکری هست که دخترها از همون سن کم آموزش می‌بینن و با این دید بزرگ میشن که بالاترین راه موفقیت برای اونها شوهر کردن هست، البته چه بخوان چه نخوان چاره دیگری هم ندارن، خیلی از دختر خانوم‌های شهرستانی که مشخصا جاهل و بی‌تجربه هستن از پشت گوشی نسخه جدید می‌پیچن و میگن خب درس بخونه بره دانشگاه!! اونها حتی درک نمی‌کنن که توی برخی از این روستاها حتی آب و برق هم نیمی از روز قطع میشه، گوشی و اینترنت به راحتی در دسترس نیست و نزدیک‌ترین مدرسه ۲ ساعت باهاشون فاصله داره برای همین خیلی از خونواده‌ها از یک سنی به بعد دیگه هزینه تحصیل رو نمی‌تونن پرداخت کنن و بچه می‌شینه توی خونه و منتظر شوهرش می‌مونه اتفاقی که برای خیلی از اقوام و اطرافیان من رخ داد، به همین خاطر هم هست که من نسبت به خیلی از دختران این استان تقریبا آدم خوشبختی به نظر می‌رسم و پدر و مادرم بارها این رو توی سرم می‌زدن که من زیاده خواهم و اون آزادی که بهم داده شده رو قدر نمی‌دونم!! راست میگن، این آزادی که من رو به زور شوهر ندادن و اجازه دادن درس بخونم چیزی بود که به این سادگی نصیب هرکسی نمیشه، نمیگم همه اینجا بی‌سواد هستن ولی تصور کنین اگر اونقدر کم شانس باشین که توی سیستان بلوچستان به دنیا بیاین باز درجات بدبختی شما مختلف خواهد بود، اگر مثل من توی شهر به دنیا بیاین دسترسی به سیستم آموزشی و پزشکی و درمانی دارین و اگر مثل این دخترهای بینوا توی روستا به دنیا بیاین تنها راه آزادی شما از زنجیر تعصبات خانواده چیزی به جز ازدواج نیست!!!

بنابراین مشکل کجاست؟؟ اگر این دختر در بهترین سن برای ازدواج بوده توی استانی که بازه سنی ازدواج از ۹ تا ۱۸ سالگی هست و بعد از ۲۰ سالگی دختر روز به روز ترشیده خطاب میشه مشکل این مبحث چیه؟؟

دقت کنین برای پسرها هم ازدواج زودرس انجام میشه و از ۱۸،۱۹ سالگی تا نهایت ۲۵ سالگی مردها در این استان مزدوج میشن و زندگی می‌سازن توی سن من (۲۸ سالگی) دیگه دختر و پسر مجردی وجود نداره، بنده یک مورد نادر و باعث سرافکندگی خانواده هستم

اما برگردیم به مشکل، مشکل در رابطه جنسی هست!! رابطه جنسی پیش از ازدواج یک خطای ساده‌ی قابل بخشش نیست، یک گناه کبیره و غیرقابل بخشش هست این دختر و پسر پیش از عقد و نکاح با هم رابطه جنسی داشتن خصوصا که جفتشون از دو طایفه‌ی دشمن بودن، یعنی طایفه‌هایی که این دو جوون ازشون میومدن با هم دشمن بودن و تصور می‌کنین این داستان‌ها شبیه فیلم و سریال‌های ترکی هست ولی اشتباه می‌کنین عزیزان، من به اون دختر بینوا حق میدم ترجیح داده به جای اینکه خانواده به زور براش یه شوهر ۲۰ سال بزرگتر انتخاب کنن خودش عاشق بشه و لااقل مردی که قراره بدنش رو به اون تقدیم کنه رو خودش انتخاب کنه ولی زندگی اونقدرها ساده نیست

سیستان و بلوچستان، استانی پر از طایفه‌ها و قبایل مختلف هست، شما اینجا فقط خودتون نیستین، شما نماینده‌ی طایفه و قبیله خودتون هم هستین بنابراین اگر خطایی بکنین این فقط خودتون نیستین که بی‌آبرو می‌شین بلکه کل طایفه و ایل و تبار شما هم به خاطر کار شما لکه‌دار میشن و همین باعث میشه که شخص حواسش باشه که اشتباهی نکنه وگرنه تاوان اون رو با جون خودش پس میده درست مثل همین مورد!!!

خروجی این میشه که وقتی این دو جوون با هم رابطه جنسی برقرار می‌کنن و زینت پیروزی حامله میشه و خبرش توی کل روستا می‌پیچه، پسرعموها و عموهای زینت برای اینکه این لکه ننگ رو پاک کنن اسلحه‌هاشون رو برمی‌دارن و راه میوفتن دنبال محمد سرفرازی، وقتی خبر به گوش محمد می‌رسه به خونه عموش یعنی سعید سرفرازی پناه می‌بره اما پسرعموهای زینت با مخبری اهالی روستا جای محمد رو پیدا می‌کنن و یک تیر تو پای عمو خالی می‌کنن و محمد رو برمی‌دارن می‌برن، توی شهر من هم این مخبری یک شغل مورد علاقه برای مردم هست، خبر داری دختر فلانی چی شده؟ خبر داری پسر فلانی چیکار کرده؟ گوش به گوش، دهن به دهن خبرها می‌چرخه و البته که خیلی از این خبرها هم واقعی هستن اما همین مخبری کردن تبدیل میشه به یک شغل تمام وقت برای یک عده زن بیکار که توی سالن‌های زیبایی یا توی دورهمی‌هاشون بعد از کار آغاز به غیبت صغری و کبری می‌کنن و با هم به تبادل گزارش‌ها می‌پردازن

زمان آینده صبح جنازه محمد سرفرازی درحالی پیدا میشه که کل شب تا صبح شکنجه‌اش دادن، بارها از شدت درد بیهوش شده و اونها دوباره اون رو بهوش آوردن، ناخون‌هاش رو کشیدن، پوستش رو کندن و در نهایت آلت تناسلی اون رو بریدن و توی دهنش جا دادن!!!

شاید با خودتون بگین چطور زهره اینقدر راحت بیانش می‌کنه؟ خب چون که خیلی راحت و ساده هست، اینها برای من عجیب نیستن دوستان، من از کودکی با داستان‌هایی از گوشه و کنار شهرم بزرگ شدم که چطور سر پسر فلانی رو گوش تا گوش بریدن، چطور فلان طایفه ریختن تو خونه فلان رئیس طایفه دشمن و یه تیر تو مغز پسرش خالی کردن اونقدر اتفاقات وحشتناک توی این استان زیاد رخ میده که شما حتی تصورش رو نمی‌تونین بکنین اما در کمال تعجب و شگفتی استانی با بیشترین آمار قتل، کمترین درز خبری رو به بیرون از استان داره و هیچوقت رسانه‌ها چیزی از این استان پخش نمی‌کنن مگر تک و توکی خبرش به بیرون درز پیدا کنه مثل همین پرونده که لینک مشاهده کلیپ در یوتیوب رو بالاتر قرار دادم

دردناک‌ترین چیز برای من همینه، اینکه یک عده آدم جاهل که اون سر دنیا نشستن و تصوری از تعصبات قومی و قبیله‌ای ندارن تصور می‌کنن همه چیز با ویرایش پیچیدن اونها حل میشه، می‌گین طرف پیج بزنه اونم برای دختری که حتی حق نداره عکس خودش رو بذاره پروفایلش، یا صداش جایی شنیده نشه که نامحرم تحریک نشه یا دستش توی تصویر نیوفته چون نباید نامحرم اون رو ببینه بعد بارها می‌شینم برای دیگران شرح میدم و توصیف می‌کنم که الگوریتم اینستاگرام به این شکل کار میکنه که شما باید با چهره فعالیت کنی هرچقدر هم زور بزنی و بگی بدون چهره میشه واقعا نمیشه دوست من!! اما فایده‌ای نداره نمی‌فهمن!!!

تصور می‌کنین این صفحه ویرگول و این مبحث که من بخشی از زندگیم رو روایت می‌کنم یک کار ساده و کوچیک هست؟؟ می‌دونین چه بهای سنگینی براش پرداختم و هنوز دارم می‌پردازم؟ اونوقت یارو بدون هیچ علمی درباره این مبحث میاد اظهار فضل می‌کنه

برگردیم به داستان، در نهایت پسرعموها و عموهای زینت، از خودش هم نگذشتن و برای اینکه این لکه ننگ از روی فامیل پیروزی پاک بشه خود زینت و نطفه زنای داخل شکمش هم کشته میشن و خونواده محمد هم رضایت میدن چرا؟ چون چاره دیگری ندارن، شما از نفوذ و قدرتی که قبایل و طایفه‌ها توی اون مناطق دارن هیچ اطلاعی ندارین اگر خونواده محمد گذشت نکنن یک چرخه "خون" راه میوفته هربار یک گروه از طایفه یک طرف به طرف مقابل حمله می‌کنه و چشم در برابر چشم یک چرخه باطل جاری میشه برای همین توی همچین شرایطی همیشه ریش سفیدها میان وسط و قائله رو ختم به خیر می‌کنن، شاید بگین به عموها و پسرعموها چه ربطی داشت؟ خب تبریک میگم وقتی میگم اینجا شما فقط خودتون و زندگی خودتون نیستین منظورم دقیقا چنین چیزی هست، شاید توی تهران پسرعموهای یک دختر هرگز توی کار و زندگیش دخالت نکنن ولی توی این شهر و دیار چنین نیست توی اون شرایط دختری که پاش رو کج گذاشته صاحاب پیدا می‌کنه اون پسرعموها نگران دختره نیستن بلکه نگران آبرو و حیثیت کل طایفه هستن که حالا باید این لکه ننگ از روش پاک بشه، مردانی که این لکه ننگ رو پاک بکنن سپس توی کل فامیل و طایفه صاحب عزت و احترام و جایگاه بالایی میشن و بقیه اشخاص براشون حرمت بسیار زیادی قائل میشن روی اسمشون قسم می‌خورن و حرفشون برش خواهد داشت برای همین هم توی همچین زمانی پسرعموها حتی بیشتر از پدر و برادر دختر رگ غیرتشون بالا می‌زنه و وارد عمل میشن

مسئله بعدی اینه که فکر نکنین همیشه به قتل منجر میشه، اینطور نیست که هیچ رابطه جنسی قبل ازدواج رخ نده یا همیشه منجر به قتل بشه ولی لازمه بدونین که توی این استان آدم‌ها با عواقب ترسناکی روبرو میشن وگرنه تا دلتون بخواد داستان‌هایی دیدم و شنیدم که دختر پسری قبل ازدواج رابطه داشتن و بعدش هم شتابان ازدواج کردن یا حتی دختره بکارت خودش رو ترمیم کرده و به یک پسر دیگه تحویل داده شده ولی تمام این‌ها بستگی به اون طایفه و فامیلی که داخلش هستین داره

توصیه من به شما دوستان عزیز اینه که، تصور نکنین صرف اینکه زهره ترقویی با این جسارت و شهامت درباره معایب استانش حرف می‌زنه یعنی تمام مردم استان هم مثل زهره هستن، این خصوصیت مختص زهره ترقویی هست وگرنه سیستان و بلوچستان یکی از قوی‌ترین اتحادها رو توی انکار حقایق داره، مثلا توی پیج اینستاگرامم پست یا استوری می‌ذاشتم درباره محدودیت زن‌ها و دخترها توی شهرم و در کمال تعجب خود زن‌ها و دخترها بهم پیام می‌دادن و می‌گفتن

وااای زهره جون کی گفته؟؟ حتما خودت یه عیبی داری که خونوادت محدودت می‌کنن وگرنه من که تا ۱۲ شب بیرونم!!!

یعنی اون روی پلید زن‌ها رو می‌بینین؟؟ همیشه همینطوری هستن به جای پذیرش و قبول واقعیت و تلاش در جهت بهتر کردن شرایط ترجیح میدن عین یک تیکه گوشت به درد نخور فقط بادی به گلو بندازن و بگن وای نه ما خیلی خفنیم!!

این معضل فقط برای زن‌ها هم نیست، همونطور که می‌بینین آقای اسماعیل سربازی علنا داره انکار می‌کنه و میگه چنین اتفاقی رخ نداده، انکار کردن چیزی هست که من به وفور بین مردم استان خودم و کلا هر استان محروم دیگری می‌بینم، بنابراین اگر با یک سیستان بلوچستانی روبرو شدین هرگز بهش نگین

به هرحال اونها قبول نمی‌کنن و از در انکار وارد میشن البته حق هم میدم دلشون می‌خواد شهرستانی‌ها استان مارو صاحب قدرت و احترام بدونن ولی من اصلا با "انکار حقایق" موافق نیستم، هدفشون چیه؟ مردم این استان باور دارن که سیستان بلوچستان خیلی هم ثروتمند و غنی هست و بخاطر تصویر غلطی که سینما از این استان ساخته مردم شهرهای دیگه مارو فقیر و محروم می‌بینن برای همین هم بلاگرهای استان من پشت این لفظ پنهان میشن که میگن ما داریم برای تغییر فرهنگ غلط تلاش می‌کنیم

حالا اینکه سیستان و بلوچستان، به شدت خطرناک هست و گروه‌های مسلح و جدایی طلب شبیه عبدالمالک ریگی هم توی اون وجود دارن خودش یک داستان جداست، به تازگی یک گروه دیگه توی استان ما سر بالا آورده که با ادعای جنگیدن با جمهوری اسلامی هدفشون ایجاد یک کشور مستقل به اسم "بلوچستان" هست، ما "سیستانی" ها توی کشور بلوچ‌ها جایی نداریم، سیستانی‌ها و بلوچستانی‌ها به خودشون هم رحم نمی‌کنن، در واقع مردم بلوچ دائما مارو (مردم سیستان) رو مسخره می‌کنن و میگن شما هیچ اصالت تاریخی ندارین شما اضافی هستین و یک سری شر و ورهای این چنینی که اصلا جای بحث نداره، من هیچوقت حتی توی پیجم خودم رو قاطی این جماعت دیوانه نکردم چون بخوای باهاشون بحث کنی روز بعد با اسلحه بالای سرت هستن

همینطوری هم بخاطر پیج اینستاگرامم و حتی همین صفحه ویرگول بارها تهدید شدم که دارم چهره سیستان بلوچستان رو بد نشون میدم و دروغ تحویل مردم میدم و باید سرم بریده بشه یا بهم تجاوز بشه تا درس عبرتی بشم برای بقیه!!

مشکلم با بلاگرهای استانم هم دقیقا همین مبحث بود، چهار تا خانم کاسه بشقابی که هیچکس جز یه عده بیکار اونها رو دنبال نمی‌کنن ادعا دارن برای تغییر فرهنگ غلط تلاش می‌کنن چی میشه گفت به اینها؟ کسانی که صبح تا شب فقط با نمایش خونه و زندگی و بشقاب غذاشون می‌گذره و هیچ آورده دیگری ندارن هیچ هنری مطلقا ندارن

برای همینه که از نقاب زدن و انکار کردن آدم‌ها بیزارم، تو وهله اول طرف اصلا حاضر نیست قبول کنه که فرهنگ و عقایدش یک مشکل اساسی دارن که تازه در مرحله بعدی بخواد اون رو اصلاحش کنه، این فقط معضل استان من نیست، همه ما همین طوری هستیم اینطور نیست؟

خیلی سخته که بخوام این مبحث رو در پایان کار این مطلب اضافه کنم ولی داستانی که می‌خوام بگم اتفاقی هست که توی همین یک ماه گذشته توی شهرستان زابل رخ داده و طبق معمول هیچ منبع خبری اون رو پوشش نمیده چون خانواده قربانی حتی نمی‌خوان به صورت ناشناس کسی درباره اونها حرف بزنه و این هم که می‌بینین به گوش من رسیده چون آقای پلیسی که توی اداره آگاهی زابل کار می‌کرده این پرونده زیر دستش بوده و اون دهن به دهن برای دوست و اطرافیان تعریف کرده تا به گوش ما رسیده

قضیه اونقدر احمقانه هست که اگر براتون تعریف کنم باورتون نمیشه چطوری رخ داده؟ داستان تو یک روز خنک شروع کار میشه که دو خانواده برای گذران وقت تصمیم گرفتن به پارکی در زابل برن و دور هم جمع بشن، زابل هیچ تفریحی نداره، نه چرخ و فلکی، نه مجتمع تفریحی نه اتاق فراری نه هیچی یک کویر خشک و بی‌آب و علف که جز مهمونی‌های خانوادگی و پارک و رستوران عملا هیچ جای دیگری توش نیست بعضی وقت‌ها که تهرانی‌ها میگن وای بچه‌ها بریم اتاق فرار، من با خودم میگم اتاق فرار چیه؟ یه مدل جای تفریحی تازه؟ بعد تازه متوجه میشم که یک سری تفریحات این شکلی برای بچه تهرونی‌ها وجود داره

به هرحال دو خانواده که فامیل هم هستن با هم به پارک میرن، هر دو خانواده یک دختر نوجوان داشتن که قرار میشه این دو دختر برن اطراف پارک یک قدمی بزنن، گویا یکی از این دخترها از اون شیطون‌هایی بوده که اهل پسر بازی بوده و وقتی قرار شده برن پارک به دوست پسرش خبر داده که فلانی ما داریم با خانواده میریم پارک توام بیا که من قراره با دختر خاله‌ام بیام تورو ببینم

پسره که طبق معمول یک لاشی حرامزاده بوده با خودش گفته عجب چیزی حالا که دختره داره با دختر خاله‌اش میاد بذار منم رفیقم رو بردارم ببرم که من با دختره جور بشم و رفیقم هم با دختر خاله جور بشه، بنابراین این‌ها توی پارک همدیگه رو ملاقات می‌کنن اما دختر خاله‌ی بیچاره که بار اولش بوده و خیلی ترس داشته مدام به دختره میگه فلانی من می‌ترسم الان بابام می‌بینه بیا برگردیم، دختره اما سر نترس داشته و ترسی هم از حرف مردم یا دیدن خانواده‌اش نداشته بنابراین به دختر خاله میگه تو که اینقدر می‌ترسی برو با رفیق پسره توی ماشین بشین من و آقای گل پسر هم اینجا با هم لاس می‌زنیم!!!

این بدبخت میره توی ماشین می‌شینه و آقای رفیقِ پسره فرصت رو غنیمت می‌شماره و برای اینکه بتونه دختره رو یک دستمالی بکنه ماشین رو روشن می‌کنه و راه میوفته به گردش توی شهر و از مسیر فرعی خارج میشه به سمت جایی به اسم "پل نورو" که یک پلی هست که معمولا وقتی آب از سمت افغانستان سرازیر میشه توی استان یک جای خنک و ملایم رو می‌سازه که خانواده‌ها اونجا میرن چادر می‌زنن و دور هم خوش می‌گذرونن، بهتون که گفتم زابل کلا جای تفریحی نداره و نهایت تفریح مردم توی سیستانی که دچار قحطی و بی‌آبی هست همینه، هر گوشه‌ای که کمی آب بیاد برای اونها تبدیل به جای تفریحی میشه

آقای رفیق به سمت پل نورو حرکت می‌کنه و این دختر چشم و گوش بسته (که من رو یاد زهره ۱۰ سال پیش می‌اندازه) ترسیده و نگران فقط خیره به جاده می‌مونه، آقای رفیق به پل نورو می‌رسه و به این دختر میگه پیاده شو یه گشتی بزنیم، ما نمی‌دونیم چرا، نمی‌تونم این دختر رو سرزنش کنم که چرا پیاده شده، دخترهایی توی این سن با این سطح از چشم و گوش بسته بودن خیلی مظلوم و بی‌آزارن، صداشون در نمیاد، اکثرا ترسیده و گوشه گیر هستن و سعی می‌کنن هیچوقت مقاومت یا اعتراضی نکنن و هرچی میگی رو گوش کنن همین هم اتفاقا عامل جذابیت اونهاست، برای مردهایی که قدرت طلبی و سلطه گری رو دوست دارن دختری که به این شکل مظلوم و معصوم هست شبیه رمان‌های زیرزمینی تلگرامی می‌مونه صداش در نمیاد تا تو هرکاری دوست داری بکنی!!!

دختر بخت برگشته پیاده میشه و گویا توی اون ساعت که هوا رو به تاریکی می‌رفته خانواده‌ها از اونجا رفته بودن و فقط چند تا بچه پولدار واسه تفریحات خودشون اونجا داشتن مواد می‌کشیدن که چشمشون به این دختر پسر میوفته و ابتدا می‌کنن به تیکه و طعنه انداختن، آقای رفیق رگ غیرتش بالا می‌زنه و ادعا می‌کنه این دختر نامزدش هست ولی خر هم این رو باور نمی‌کنه چون هیچ مردی اونقدر بی‌غیرت نیست که نامزد خودش رو واسه عشقبازی بیاره زیر پل نورو که باهاش لاس بزنه، پسره با اونها درگیر میشه اما مشخصا نمی‌تونه از پسر ۱۰ تا مرد همزمان بربیاد، اونها یه دل سیر پسره رو کتک می‌زنن و بعد هم دختره رو برمی‌دارن سوار ماشین خودشون می‌کنن و میرن ... آقای رفیق چیکار می‌کنه؟ در کمال بی‌غیرتی حالا که گوشی‌اش رو هم دزدیدن عین یه موش ترسو سوار ماشین میشه و بی‌صدا برمی‌گرده خونه فقط به رفیقش که کنار دختره توی پارک نشسته بوده زنگ می‌زنه و میگه بیا آقا که اینطوری شد، پسرها با هم قرار می‌ذارن که سکوت کنن و هرکس میره دنبال زندگی خودش تا آب‌ها از آسیاب بیوفته

شب میشه ... دختر خاله کجاست؟ آقا دختر خاله کجاست؟ شما که با هم رفتین قدم بزنین؟ دختره انکار، انکار، انکار هی بگم؟ نگم؟ چیکار بکنم بالاخره دختر ورپریده لالمونی بودنش رو کنار می‌ذاره و به خانواده میگه، خانواده به پدر و مادر نگران دخترخاله میگن و پلیس میره پسرها رو پیدا می‌کنه و یه فصل کتک می‌زنتشون (چون سیستان بلوچستان همینه، اینجا شهر هرته جونم، خدا نکنه به بازداشتگاه برسی شانس بیاری با باتوم بهت تجاوز نکنن دمشون هم گرم) پسره ابتدا به اعتراف می‌کنه و میگه آقا داستان این بود

تیم جستجو تشکیل میشه، روستا به روستا تمام محلات اطراف پل نورو جستجو میشه و در نهایت دختره پیدا میشه درحالی که چیزی حدود ۳۰ نفر بهش تجاوز مستقیم کردن و بعد هم دختره رو عین یک تیکه گوشت انداختن دور، پلیسی که توی پرونده دخیل بود می‌گفت احتمالا دختره زنده نمی‌مونه و خودکشی می‌کنه، چیزی که تو حرفای پلیس نظرم رو جلب می‌کرد این بود که طوری حرف می‌زد انگار اگر این دختر زنده بمونه خیلی بی‌غیرته، در واقع اگر غرور و غیرتی داره باید خودش رو بکشه تا این لکه ننگ از سر فامیل و خانواده‌اش پاک بشه

دلم برای دختره می‌سوزه، تو شهر من هیچکسی که قربانی این مسائل باشه زبون باز نمی‌کنه وگرنه دلم می‌خواست دستشون رو بگیرم و کمکشون کنم به زندگی برگردن ولی نمیشه ... نه می‌شناسمشون نه اجازه میدن بهشون نزدیک بشم نه هیچی!!

احتمالا هر شب داره داستان رو مرور می‌کنه، با خودش میگه کاش با دختر خاله‌ام نرفته بودم، کاش سوار ماشین نشده بودم، کاش اجازه نمی‌دادم ماشین روشن بشه، کاش اجازه نمی‌دادم از شهر خارج بشه اصلا آغاز می‌کردم به جیغ و کولی بازی درمی‌آوردم، کاش وقتی رسیدیم پل نورو اصلا پیاده نمی‌شدم کاش کاش کاش ... کاش‌هایی که هرگز واقعیت رو عوض نمی‌کنن ... تصور می‌کنین اون دختر به زندگی برمی‌گرده؟ مگه اون دختر زهره ترقویی هست که بتونه پررو پررو توی چشم مردمی که تحقیر و سرزنشش می‌کنن نگاه کنه و بگه من نمی‌میرم من زنده می‌مونم و از تک تک اون حرومزاده‌ها تقاص پس می‌گیرم!!! نه عزیزانم ... تمام آرزوی مردمان سیستان اینه که یک زندگی "بی‌حاشیه" داشته باشن این زهره ترقویی هست که مثل سگ از زندگی کتک خورده و اونقدر پوست کلفت شده که حتی اگر بهش تجاوز هم بشه تو چشم زندگی زل می‌زنه و میگه بازم ادامه میدم و تک تک اون حرومزاده‌هایی که آزارم دادن رو رسوا می‌کنم

من نمیگم آدم خاصی هستم، حتی برای من هم آسون نبوده جنگیدن با این تفکرات سال‌های سال زمان می‌بره و اصلا آسون نیست فقط امیدوارم اون دختر بیچاره بتونه این بحران رو پشت سر بذاره ولی نمیشه، تصور کنین منی که هیچ آسیبی از علیرضا افشار ندیدم اینطوری کمرم شکسته دیگه اون بدبخت؟ صحنه‌های تجاوز، صحنه‌های کتک خوردنش، تحقیری که توی اون لحظه‌ها احساس می‌کرده خیلی از این حرومزاده‌ها حتی از سکس‌هاشون فیلم می‌گیرن تا به عنوان یک دستاورد هنری به دوستانشون نشون بدن و این دختر تک تک این صحنه‌ها رو داره مرور می‌کنه و اون ... اون هرگز التیام پیدا نمی‌کنه

تصور کنین اون دختری که قهاره پسر بازی بوده و خوب می‌دونسته چیکار کنه و کجا بره هیچ بلایی سرش نمیاد ولی اون بدبختی که برای اولین بار تو نوجوونی می‌خواسته یک کار مخفی انجام بده چنین تاوان سنگینی میده حتما با خودش میگه ای کاش توی پارک می‌موند فوقش یک فصل کتک از پدر و برادرش می‌خورد ولی حالا چی؟؟؟

حالا می‌بینین یکی از تفاوت‌هایی که علی داشت چی بود؟ هیچوقت کسی از سمت اون مزاحمم نشد، هیچوقت کسی به من آسیب نزد، هیچوقت نشد که یکی بیاد بهم بگه ترقویی ببین عکس‌هایی که تو برای علی فرستادی اون توی گروه ما پسرا پخش کرده و گفته بچه‌ها ببینین دختره رو، چی گیر آوردم بیاین سهم همتون باشه این عکس‌ها!!!

فکر نکنین این‌ها رخ نمیده اتفاقا خیلی زیاد هم اتفاق میوفته و همیشه این نگاه بدبینانه رو نسبت به علی داشتم که اگر من علی رو اشتباه شناخته باشم چی؟

با اینکه حالا ترسم واقعی شده و علیرضا افشاری وجود نداره ولی بازم ... علی خیلی مرد بود، خیلی زیاد!! کنار اون جز غیرت و مردانگی چیزی حس نکردم، هیچوقت به من حس کالا بودن نداد هیچوقت به خودش اجازه نداد که من رو مجبور به کاری کنه آخ ... ببین حتی با اینکه زخمم زده باز نمی‌تونم ازش متنفر باشم این چه عشقی هست آخه!!! الهی بمیرم برات علی ... الهی بمیرم که هروقت این داستان‌ها رو می‌شنوم بیش از پیش عاشقت میشم قربونت برم

چیزی که توی یکی دو سال گذشته بهش پی بردم اینه که توی استان من دخترها تا قبل از ازدواج احتمال خطا رفتنشون خیلی کمه، یعنی مثل تهران نیست که قبل ازدواج راحت سکس داشته باشن و هر رابطه‌ای رو تجربه کنن اما واقعیتی که متوجهش شدم اینه که بعد از ازدواج و وقتی که دیگه ترس باکرگی برای شخص می‌ریزه باعث میشه خیلی راحت‌تر دست به خیانت بزنه طوری که من به وفور زنانی رو می‌بینم توی همین شهر خودم که با شوهر همسایه سکس داشته و حتی ازش حامله شده (پرونده‌اش رو خوندم) و زنه حتی احساس شرم و خجالت هم نداشته نه اینکه بخواد خودش رو خلاص کنه نه هیچی خیلی راحت سرش رو بالا می‌گیره و به زندگی ادامه میده

چندی پیش فیلمی توی سطح شهر زابل پخش شده از رابطه جنسی یک خانم پرستار با ۲ عدد آقای دکتر به شکل تریسام در یکی از اتاق‌های بیمارستان زابل که فیلم رو خودشون گرفتن و دست به دست چرخیده و خانوم پرستار درحالی که شوهر هم داشته هیچ ناراحتی یا رنجشی نشون نمیده خیلی هم عالی نوش جونم که دوست داشتم تریسام بزنم و یک رابطه جنسی سه نفره رو با همکارهام تجربه کنم

تمام این‌ها رو گفتم که بدونین، تصور نکنین توی این استان هیچ سکس و رذالت و خیانتی رخ نمیده ولی خیلی فاصله هست بین کسی که خودش ذات کثیفی داره و به شوهر و زندگیش خیانت می‌کنه و حتی فیلم می‌گیره، تا دختری که صرفا از روی بی‌زبونی و ساده بودنش گول می‌خوره و چنین تاوان سنگینی پس میده

شاید این مطلب فقط بتونه بخشی از فرهنگ و سنت این استان رو به شما نشون بده هرچند خودتون می‌دونین من آدم هندونه زیر بغل نیستم، این استان چیزهای خوب هم زیاد داره ولی این خصلت من هست که درباره چیزهایی حرف بزنم که کمتر کسی دوست داره بهشون بپردازه



سوالات متداول

مهم‌ترین نکات درباره میشه چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره میشه در متن مقاله بررسی شده است.

قتل‌های ناموسی در سیستان و بلوچستان - ویرگول چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با قتل‌های ناموسی در سیستان و بلوچستان - ویرگول بررسی شده است.

چرا قتل‌های ناموسی در سیستان و بلوچستان - ویرگول اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

برچسب: نویسنده: جواد رمضانی اصل تاريخ: يکشنبه 17 آبان 1405 ساعت: 12:55

صفحه بندی

خبرنامه