پیامکی از یک هموطنِ همشمارهی ناشناس؛ روایتی در رفت و برگشت بین خیال و واقعیت!

از جلوی آبمیوهفروشی که رد میشوم چشمم به طالبیهای چروکیده میافتد. خاطره لیلا دوستم یادم میآید؛ یک روز گرم مرداد، مرد میوهفروش را دیده بود که با سرنگ، آب تزریق میکرد به طالبیها تا وزنشان زیاد شود. میگفت نمردیم و واکسیناسیون میوهها را هم دیدیم...، میخندم!

مطالب برگزیده
مطالب برگزیده
خانهآرشیو مطالبخوراکتماس با ما