حق سلامت می کند ، می پرسدت چونی از رنج و غمانِ بی حدت؟ (2185/1) نک قــــــراضۀ چنــــــــد ابریشـم بها خرج کن این را و باز اینجا بیــــــا (2186/1) پیر لرزان گشت چون این را شــــنید دست می خایید و بر خود می طپیـد (2187/1) بانگ می زد کای خدایِ بی نظیـــــر بس کــــه از شرم آب شد بیچاره پیر (2188/1) چون بسی بگـــــریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خُرد کــــرد (2189/1) عمر به پیر چنگی گفت : خداوند سلام بر تو می فرستد و از تو می پرســـد از رنج و غم مطالب برگزیده...
ما را در سایت مطالب برگزیده دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: جواد رمضانی اصل
بازدید: 186
تاريخ: شنبه
17 دی
1401 ساعت: 13:17