
اشعار زیبای معین دهاز شاعر معاصر ایرانی و نویسنده کتاب شعر اسب من

بلندگوها
از شهامت میگویند
با صدایی لرزان
و تکرار میکنند
“روزی آزاد خواهیم شد”
پس لبخند بزن
اما نپرس “چگونه ؟ “
برای سرباز ها
دست تکان بده
وبعد
بیا برای بازگشتشان
گلایل بچینیم
لبخند بزن
و امیدوار بمان
به روزی که نخواهد آمد
نه
من در این شهر تنها نیستم
پشت دیوارها
پشت درخت ها – بوته ها و ماشین ها
آنها
پشت یکدیگر پنهان شده اند
نه
تنها نیستم
چشم هایی که گوشه ی پرده ها را کنار زده اند
حس میکنم
دستهایی که دیگری را کنار میزنند
حس میکنم
پتک هایی که دیوارها را ،
آجر به آجر کنار میزنند
و از خانه ای به خانه های دیگر
خیابان می سازند
حس میکنم
من
شهری را که در این شهر پنهان شده است
کوچه به کوچه احساس میکنم
و کوچه ها
آنقدر خسته اند
که نای رفتن ندارند —
تنها نیستم
آنها
از چیزی میترسند ،
آنها
آه
آنها
از چیزی میترسند
که از آنها گریخته است
دنیا به نقطه ای رسیده
که جلادها
چارپایه ها را گردن میزنند
دردی حس نمیکنم —
هرشب
تیرهای خلاص را میشمارم
تا خوابم ببرد
هیچکس
تنهائیش را به یاد نیاورد
هیچکس
هیچ چیز را بیاد نیاورد
هر که آمده بود
رفت
و هر که ماند —
مرده بود
آنکه به نجاتم آمده بود ،
پیراهنم را به گرگ ها سپرد
و خود —
مرا درید
باد
بوی خونم را
به خانه میبرد
بیچاره مادرم
حق با سنگ مزارمان بود
ما از ابتدا —
مرده بودیم
مرا
در گلدانی دفن کنید
میدانم
شعری از دلم جوانه میزند
و جهان به اندازه شاخه گلی
زیبا میشود
گریستم
برای ما
که پاییز نیامده ریختیم
گریستم
برای بیدهای خسته
بید های مجنون
که هر چه سبز شوند —
سرو
نمی شوند
گریستم
برای خودم
برای تنهاییم
گریستم
برای عشق
که همیشه
روح پنجره ای ست
در قلب دیوار ها
دستهایم را بگیر —
شاید هنوز
نرفته باشی
شاید هنوز
نمرده باشم
اینجا
تنگ کوچکی ست
که هر جاده اش ،
به روی آب می رسد
اینجا
پر از جنازه هایی ست
که نمی میرند
اینجا
غروب
لاشه ی گلوله خورده ی آسمان است
با جان کندنی
تماشایی
اینجا
خواب های رسیدن
شبانه
خون عاشقان را می مکند
اینجا
صبحی ست —
که نمی آید

منبع : shereno.com