
اشعار زیبای مریم ناظمی شاعر معاصر . کارشناس زبان و ادبیات فارسی و ارشد مدیریت اجرایی

شنیده ام که سرا پا صبور می میرد
پرنده ای که به جرم غرور می میرد
چراغ خانه امان از ترانه روشن شد
ستاره در تب یک تکه نور می میرد
زمین خسته خودش را به گور می بندد
که از هدایت این بوف کور می میرد
چقدر ماهی قرمز به مرگ وابسته ست
بدون زحمت صیاد و تور می میرد
به کوچه های پر از همهمه ببر ما را
دل از هراس شب بی عبور می میرد
تمام خاطره ها را بکش که این عاشق
کنار خاطره ی بی حضور می میرد
قرعه این بار به نام من بدنام افتاد
از همان ثانیه در طالع من دام افتاد
مطمئن باش که رسوایی ام از بام نبود
تشت من از لب دیوار تو آرام افتاد
بسکه هی تکه و پاره دل ما را بردند
بین عشق من و تو وصله ی ایهام افتاد
نذر کردم که اگر عاشق چشمم بشوی.
باز هم دغدغه ها در تب ابهام افتاد
با تفال به سراپرده ی حافظ دیدم
خط به خط در سرمن وسوسه ی جام افتاد
روی لبخند خودم رنگ شرابی زده ام
*عارف از خنده می در طمع خام افتاد*
از اجتماع نانجیب سست عنصرها
تا ضربه های پتک با نام تلنگرها
سرگیجه داردشهر از این دور بی حاصل
سر می کند هرروز را با خالی و پرها
خورشید هم خانه به دوش بی سروپاییست
اتراق کرده بودنش را کنج چادرها
دیگر نمی میرد به مردن می کند عادت
هرکس که نانش می شود مانند آجرها
مرزی میان رفتن و ماندن نمی بینیم
غم خط قرمز می کشد روی تصورها
ما هیچ ، ما یک مشت موجود خطاکاریم
در چشم های بسته و سخت تحجرها
با روزهای سرد و تاریک و تب آلوده
تاریخ می ماند در آغوش تحیرها
هر لحظه غم از کنارمان می گذرد
شمشیر به دست و ناگهان می گذرد
از بسکه هوای زندگی بارانیست
آب از سرمان دوان دوان می گذرد
مثل زمینی که بکارت را نمی فهمد
یا آسمانی که حقارت را نمی فهمد
روحش شبیه روح باران خیس وبی مرزاست
او معنی شوم اسارت را نمی فهمد
مانند درد از هر طرف درد است و تکراری
درد است و درد این عبارت را نمی فهمد
زل می زند در چشمهای قاضیان شهر
خام است و معنای جسارت را نمی فهمد
تاوان زن بودن همیشه سخت وسنگین است
اما دلیل این خسارت را نمی فهمد
وقتی بهشت زیر پا یعنی خودآزاری
مفهوم بی ربط بشارت را نمی فهمد
بازار بی رحمیست دنیا در نگاهش چون
اندازه ی ارزن تجارت را نمی فهمد
مادر
به نام هستی مادر ،
به آسمان بودن
به عاشقانه ترین حرف یک دهان بودن
به ذات معتبرش از نژاد گندمها
به اعتقاد عجیبش به مهربان بودن
قسم به بغض نجیبش که طعم باران است
قسم به لحن سلیسش به بی گمان بودن
شبیه چشم ستاره همیشه تابان است
به روی پله ی بالای قهرمان بودن
همیشه تکیه به کوه نگاه او دادم
میان دلهره ی حرف این وآن بودن
برای فعل خطایم بهانه می بافد
وبی خیال چراهای دیگران بودن
معلمی که به من درس عاشقی آموخت
نشان حضرت عشق است بی نشان بودن
تو که جیبت همیشه پرپول است
در چراغ تو جادوی غول است
همسرت با دلار مشغول است
دخترت در خزانه مسئول است
شبت از روز ما منورتر
کت و شلوار وریش ستاری
عطر گرم و نجیب بولگاری
دکترای جنون ادواری
و تب تند مردم آزاری
سهم ما آتش است و خاکستر
اهل تهدید و فحش و کل کل ما
سازمان همیشه منحل ما
نقطه ی ثقل هرچه معضل ما
چگوارای پای منقل ما
ما کجا و کجا ژن برتر!
اهل حرف حساب ما بودیم
دائم الاعتصاب ما بودیم
ناصواب و کباب ما بودیم
بچه ی انقلاب ما بودیم
ما زبان بسته های کور و کر!
سفره هامان همیشه در رهن است
در ید قدرت شما پهن است
هرچه گفتیم بیخود و وهن است
ناله هامان غریب وبدلحن است
ما ضعیفان بی در و پیکر!

منبع : shereno.com