

اهورامزدا این سرزمین را از دشمن از خشکسالی از دروغ نگاه دارد به این کشور نیاید از سپاه دشمن از خشکسالی از دروغ
هر گوشه از سنگ تو را با داد نقش زدن این همه بیداد از چه بود تو خود بگوی که از دروغ و تاریکی رهیده ای و در حرکتی بعد، راستی و پاکی را پاسداشته ای.
تو خود بگو که در هر سویی نقشی از گل لوتوس این گل زیبای زندگی را با مهربانی به ما ارزانی داشته ای.
آیا آنگونه که گفته اند در میان همه باده گساری و عربده های مستانه سپاهیان مقدونی با وسوسه های اهریمنی تاییس شهر آشوب به کام شعله های آتش فرو رفته ای یا به دور از همه پندارها و گفته ها در طی روز گاران دستخوش توفان ها باران ها ؛ صاعقه ها و یا زلزلهها گشته ای.
اما آشکارا پیداست که بنیاد تو آن چنان استوار بنا شده که توفانها باران ها صاعقه ها و زلزله های صده ها و هزاره ها هیچ کدام یارای پیکار با تو نبوده است به حقیقت نبوده است.
مطالب خواندنی:
از کنار ستون های بلند و دیوارهای عظیم و هر نقش تو که می گذریم هنوز تپش قلب سنگی روزگاران را میشنویم گویی هنوز شیهه اسبان پارسی و مقدونی را می شنوم که چکاکاک تیغ هایشان به گردون میرسد.
بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد مسیح اسکندر، فرزند فیلیپ مقدونی در اوج جوانی با سری پر سودا با ۳۰ هزار پیاده و ۴۵۰۰ سوار از تنگه هلسپوند میگذرد تا به سوی امپراطوری پهناور ایران لشکرکشی کند.
او در این فکر است که افکار و نقشه های شرقی فیلیپ تازه درگذشته را در هجوم به ایران از سر گیرد.
او ظاهرا می آید تا به انتقام آتشی که خشایارشا ۱۴۶ سال پیش از این به معبد آکروپولیس انداخته بود تخت جمشید را به خاکستر نشاند.
اما این تنها بهانه ای است که اسکندرنامه نویسان ساختهاند تا جاه طلبی ها و وسوسه های کشورگشایی اسکندر و غارت ثروت های افسانه ای تخت جمشید را تحت شعاع قرار دهند.