«می دونی چیه بچه؟ تازگی زانوم خالی می کنه و دکترها می گن باید پات رو عمل کنی.» در آن دیدار غصه پاهایش را با هم خوردیم. حالا دیگر باغ فردوس، موزه سینما و خیابان ولیعصر برایم یادآور آن روز قدم زدن با عز
قدم زدن با عزت در موزه سینما «می دونی چیه بچه؟ تازگی زانوم خالی می کنه و دکترها می گن باید پات رو عمل کنی.» در آن دیدار غصه پاهایش را با هم خوردیم. حالا دیگر باغ فردوس، موزهسینما و خیابان ولیعصر برایم یادآور آن روز قدمزدن با عزت است. وقتی صحبت مان کشیده بود به «کمیته مجازات» و همین آخری های سینما که به نشان دوست داشتن و خاطره بازی، مرتیکه فلانی به ناف طرف گفت وگویمان می بندد و با همان صدای از ته حنجره می خندد؛ قاه، قاه، قاه. در لحظه بغض می کند انگار لنزِ دوربین چت کرده باشد در مردمک هاش پیرمرد. اشک حلقه حلقه دلمه می بندد دور سیاهی مردمک و چشم پر می شود از خاطره. برای انتظامی اما هر مردمکی لنز دوربینی بود که می توانست خیره بازی اش باشد. برای او زندگی بازیچه سینما بود و فاصله ها را در هر کلمه درمی نوردید و به آنی شما را با این حس مواجه می کرد که جلوی پرده نشسته اید و زل زده اید به بازیگری اش و متحیر از آنچه می بینید، نقش ها می گرداندتان. گمانم از همین رو به او عزت سینمای ایران می گفتند؛ زندگی در سینما و بازیگری اش معنا می شد.